عبد الرزاق اللاهيجي

27

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

به فريب چمن خلد ز دستش ندهم * گر ز راه تو مرا آبله‌اى بر كف پاست حرف عشق تو مرا وِرد زبانست و دلست * چه غم ار طاعت من جمله ازين شغل قضاست گرچه از ذرّه كمم در دو جهان ليك چه غم * كه دل از مهر توام ذرّهء خورشيدنماست قد خميد از غم عشق تو و شادم كه مرا * در همه عمر همينست نمازى كه مراست شكوه پيش تو ز بىمهرى گردون نكنم * كاين غباريست كه از راه تو روزى برخاست بستهء كام نيم پيش تو با دعوى عشق * كه به ناكاميم اينك ز تو صد كام رواست بس بود از توام اين كام كه روزى شنوم * از زبان تو كه فياض سگ كوچهء ماست حلقهء بندگى تست به گوشم ز ازل * از سر زلف تو در گردن جان سلسله‌هاست سگ زنجير توام با كه زنم لاف وفا * كار در دست توام از كه شود كارم راست دستگير دو جهانىّ و من افتاده ز پا * اگرم دست نگيرى نتوانم برخاست عرض ناكرده كنم شرح تمناى تو طى * كه ازين فرض‌ترم گاه سخن عرض دعاست تا بود ناصيهء صبح درخشان از نور * تا ز آيينهء شب صيقل مه زنگ‌زداست صبح احباب بدين مژده فروزان بادا * كه مهروى تو مهتاب كتان اعداست ورد شام و سحرم شغل دعا گويى تست * تا ز سيماى سحر رنگ اجابت پيداست 7 در مدح مولى الموالى على ( ع ) شهيد عشق تو آيد به ياد جانش و لرزد * كند خيال خدنگ تو استخوانش و لرزد مريض عشق ترا تا ز درد خسته نگردد * اجل به بالين آيد به قصد جانش و لرزد به خاك كشتهء خود گر كنى گذر ز ره ناز * ز شوق زنده شود جان ناتوانش و لرزد قتيل تيغ نگاه تو از سياست خويت * نفس برون رود از قالبِ تپانش و لرزد ز بس كه مضطرب از تن برون رود ننشيند * به شاخ سدره خجل جان كشتگانش و لرزد خط نگاه ز رويت به ديده مضطرب آيد * بسان دزد كه دريافت پاسبانش و لرزد غمت جدا ز دلم مضطرب بود چو دل من * بسان مرغ كه گم كرده آشيانش و لرزد غمت گذاشت دلم را و شد ز بىكسى از خود * چو رهروى كه گذارند كاروانش و لرزد ز بس كه گشته سراپا پر از جراحت تيغش * دلم ز بيم كند ياد ابروانش و لرزد نگاه او چو كشد از نيام تيغ سياست * اجل ز بيم زند دست بر عنانش و لرزد هوس‌نگارى شوقم به دست و خامهء حسرت * خيال بوسه كند نقش بر لبانش و لرزد