عبد الرزاق اللاهيجي
19
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
ز حسن معنوى دان پرتوى افتاده بر ظاهر * كه چندين حسن آب و رنگ و بو در خاكيان بينى به رنگ لاله و گل در صفاى لعل و گوهر بين * كه آب دست استاد طبيعت را روان بينى ز رنگآميزى حسن گلستان طبيعت دان * كه رنگى بر عذار زادهء دريا و كان بينى جمال ذاتى نفس نباتى بين و حيوانى * اگر طاوس و طوطى ، گر گل و گر ضميران « 4 » بينى جمال نفس نطقى جلوهگر مىبين و حيران شو * چو ناز و عشوه و غنج و دلال دلبران بينى وزين يك پرده برتر شو ز حسن نفس كلى دان * كه گردش در فلك يا بى و نور اختران بينى جمال عقل كلى بر تو ظاهر مىتواند شد * به چشم عشق اگر در وجد و شوق آسمان بينى تأمل كن به چشم سر جمال لايزالى را * كه عقل كل درو واله چو عقل مردمان بينى همه از پرتو انوار حسن لايزالى دان * اگر در خار گل يا بى و گر در جسم جان بينى ندارى چشم معنى بين كه در طومار هر خارى * حديث حسن آن گل داستان در داستان بينى تو نتوانى شكستن اين طلسم رنگ ظاهر را * مگر در خود ز زور عشق روحانى توان بينى به نام عشق مىباشد غريو كوس فتح اينجا * و گرنه مرد عشق آيى درين ميدان هوان « 5 » بينى چو افريدون عشق آمد به ميدان بر سر مويى * كه بر تن دارى از مردى درفش كاويان بينى مجردوار پا در كارزار نفس نه كاينجا * ز عريانى بر اسب غازيان برگُستوان « 6 » بينى فروتن شو به قصد سربلنديها كه از عزت * درين ميدان سرِ افتادگى بر آسمان بينى تقدم جو مشو ور اتفاق افتد چنان مىكن * كه گر در صدر باشى خويش را بر آستان بينى سر گردنكشى در خاك مىكن كاندرين مجلس * هميشه دست رد بر سينهء گردنكشان بينى كدورتهاى دوران را جلاى زنگ دل مىدان * كه صاف آيينه از خاكستر روشنگران بينى زر ناقص عيارى از گدازى نيستت چاره * چه لازم كاين گداز از انفعال امتحان بينى غش هستى ببر از نقد خويش امروز اگر خواهى * كه فردا چون طلاى دهدهى « 7 » خود را روان بينى وجود خود چنين كاندر مكان بستى عجب دارم * كه در خود بال پرواز فضاى لامكان بينى پرافشانى نيارى در هواى لا زَمان كردن * كه خود را بالوپر بربسته در دام زمان بينى هماى اوج لاهوتند مردان خدا تا كى * تو در ناسوت ، نحس چرخ و سعد اختران بينى هماى عقل بر سر سايهگستر بين چه حالست اين * كه بهر جغد سودا كاسهء سر آشيان بينى ترا لذات عقلى بهتر از لذات جسمانى * كه اين را در تغيّر يا بى آن را جاودان بينى ز راحتها همان بهتر كه بىرنج و تعب يا بى * ز نعمتها همان بهتر كه بىكام و دهان بينى وجود استخوان دايم به كار از بهر مغز آيد * چه بدبختى تو بىدانش كه مغز از استخوان بينى
--> ( 4 ) - ضميران ، ريحان . ( 5 ) - هوان ، خوارى . ( 6 ) - بر گستوان ، پوشش اسب و فيل در جنگ . ( 7 ) - طلاى دهدهى ، طلاى كامل عيار .