عبد الرزاق اللاهيجي

10

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

نهال فضل نمانده به باغ دهر كنون * بفرض مانده اگر هم به‌جا ، نه برگ و نه بر فلك به دامن محنت نهد به دايگيش * هرآن نتيجه كه زايند مادران هنر چنين كه مىگزد اطوار مردمى همه را * چنين كه از همه مردم رسد به مرد ضرر به ديده داشتن مردمان چنان باشد * كه كس به خانهء خود پرورش دهد اژدر چه جورها كه نكرد آسمان ز روى نفاق * به اهل فضل ز ابناى انس و جن يكسر خصوص با من سرگشته كز وفور جفا * نه سر ز پاى كنم فرق و هم نه پا از سر هزار خار شكسته به پا مرا از جور * گلى به سر زده‌ام تا ز گلستان هنر ز بس گداخته‌ام شخص استخوان شده‌ام * ز جور گردش اين بدنهاد چون مرمر توجهى ز سگان درِ تو مىخواهم * كه پشت پاى زنم بر جهانيان يكسر به نيم‌جو نخرم مهر آسمان و زمين * گر التفات توام نيم‌جو شود ياور به خاكپاى تو سوگند مىخورم اول * كه هست تاج سر سروران ز جنّ و بشر دگر به سلسلهء فيض ز اول و آخر * برم ز گردون سوگندنامه را برتر به صانعى كه ز قدرت چهار مادر را * به صنع خويش بخواباند زير هفت پدر ز ازدواج پس آنگه بهم رسانيده * نتيجه‌اى كه قضا نام كرده نوع بشر از آنكه مبدع اشياست سرزد اين حركت * پس آنگهش به ارادات لم يزل ز قدر به نردبان تنزل فروفرستاده * كه تا به پلهء آخر نموده جاى و مقر ترقيش چو به معراج قدس فرموده * به پهلوى خودش آورد و كرد پيغمبر به ذات واجب و آن اقتضاى هستى عام * به فقر ممكن و آن بودِ از عدم كمتر به آن وجود كه سرچشمهء وجود آنست * به آن عدم كه بِاطلاق نام كرده پدر به آن مراتب هستى كه از مشيت شد * يكى مقدم ازين و مؤخر آن ديگر به آن تجرّد خالص كه عقل را دارد * برى ز شايبهء خسّت مواد و صور به عقل نورانى و به نفس روحانى * به صنع جسمانى و به حسن آينه‌گر به بىثباتى و سرگشتگى چرخ نهم * به ساده‌لوحى وى از نقوش نفع و ضرر به آن احاطهء عامش به عالم اجرام * كه از تصرف وى نيست نيم‌ذرّه بدر به چرخ هشتم و آن برجهاى پهناور * كه كُنده‌اى شده هريك به پاى صد اختر به آن كواكب سياره كز مكارهشان * به هيچ جاى بجز درگه تو نيست مقر به فقر ماه نو آن كو ز مفلسى هر ماه * پى تواضع خورشيد خم نموده كمر به سوز عنصر نار آن لطيف گرم مزاج * كه ياد مىدهد از سينه‌هاى پر ز شرر به سير باد و سراسيمگى اوضاعش * كه دايمست چو احوال عاشقان مضطر به لطف آب و به پاكيزگى گوهر او * كه هست زندگى كائنات را مصدر