كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
782
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا و آنان كه پوشيدند حق را و نگرويدند بدان أَعْمالُهُمْ عملهاى ايشان كه در صورت نيكو نمايد چون صله رحم و عتق رقبه و اطعام فقرا و امثال آن كَسَرابٍ مانند سرابى است بِقِيعَةٍ به زمينى هموار سراب آنست كه شعاع آفتاب چون در نيمروز بر زمين مستوى افتد لمعان آن رخشنده در نظر آيد چون آبى مواج يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ پندارد آن را تشنه ماءً آبى صافى و روى بوى آورد حَتَّى إِذا جاءَهُ تا چون برسد به موضعى كه درو توهم آب كرده لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً نيابد آن مظنون و متصوّر خود را چيزى وَ وَجَدَ اللَّهَ و يابد عقاب خداى تعالى را عِنْدَهُ نزديك كردار خويش يا خداى را حسابكننده خويش يابد فَوَفَّاهُ پس تمام بدهد خداى او را حِسابَهُ جزاى كردار او بوجهى كه حساب اقتضا كرده باشد وَ اللَّهُ و خداى تعالى سَرِيعُ الْحِسابِ زود حساب است حساب يكى او را از حساب ديگرى بازندارد تمثيل كرد اعمال كفّار را بسراب و ايشان را به تشنهجگر سوخته پس همچنانكه تشنه از سراب نااميد شده شدنش زياده مىشود كافران را از اميد به پاداش اعمال خود چون نيابند حسرت و خيبت افزون مىگردد أَوْ كَظُلُماتٍ يا كردار ايشان باشد چون تاريكيهاى متراكمه فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ در درياى عميق كه دمبهدم يَغْشاهُ مَوْجٌ مىپوشد آن دريا را موجى مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ از بالاى آن موجى ديگر مِنْ فَوْقِهِ از زبر موج ثانى سَحابٌ ابرى كه انوار نجوم را بپوشد ظُلُماتٌ اين تاريكيها است بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ بعضى بالاى بعضى متراكم شده يعنى ظلمت بحر و ظلمت موج اوّل و ظلمت موج ثانى و ظلمت ابر إِذا أَخْرَجَ چون بيرون آرد كسى يَدَهُ دست خود را كه اقرب اعضاى مرئيّه است به چشم لَمْ يَكَدْ يَراها نزديك نيست كه بيند آن را بيان تاكيد شدّت ظلمات است يعنى دست را نهبيند و نزديك نيست كه ببيند وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ و هرك را نداد و مقرر و مقدر نكرد خداى تعالى لَهُ نُوراً مر او را روشنى در وقت قسمت ازلى فَما لَهُ پس نيست مر او را مِنْ نُورٍ هيچ نورى اين تمثيل ديگر است مر عملهاى كفار را ، ظلمات عملهاى تيره اوست و بحر لجى دل او و موج آنچه دل او را مىپوشد از جهل و شرك و سحاب مهر خذلان برو پس كردار و گفتارش ظلمتست و مدخل و مخرجش ظلمت و رجوع او در قيامت هم به ظلمت برعكس مؤمن كه او را نور على نورست اين را ظلمت بعضها فوق بعض نظم مؤمنان از تيرگى دور آمدند لا جرم نور على نور آمدند * كافرى تاريك دل را فكرتيست * حال و كارش ظلمت اندر ظلمت است .