كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

657

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ و اما هر كه بگرود وَ عَمِلَ صالِحاً و عملى شايسته كند يعنى بر مقتضاى ايمان فَلَهُ پس مر او راست در هر دو سراى جَزاءً الْحُسْنى پاداش نيكو وَ سَنَقُولُ لَهُ و زود باشد كه بگوئيم مر او را مِنْ أَمْرِنا از فرمان ما يعنى از آنچه مىفرمائيم يُسْراً كارى آسان فراخور طاقت او آورده‌اند كه لشكر ظلمت را بر قوم ناسك گماشت تا به گوش و دهن ايشان درآمدند و زينهار خواسته بوى ايمان آوردند ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً پس ديگرباره از پى درآمد سببى را كه بمشرق توان رفت و قوم ناسك را با خود برده لشكر نور را از پيش روان كرد و عسكر ظلمت را از عقب بداشت و بجانب جنوب متوجه شده قوم هاويل را كه در قطر ايمن بودند مسخر كرد به همان طريق كه قصّه ناسك مذكور شد پس روى بمشرق نهاد حَتَّى إِذا بَلَغَ تا چون برسيد مَطْلِعَ الشَّمْسِ بجاى برآمدن آفتاب يعنى موضعى كه مبدأ عمارت است از جانب شرق وَجَدَها يافت آفتاب را كه هر بامداد تَطْلُعُ برمىآيد و شعاع او مىافتد عَلى قَوْمٍ بر گروهى كه لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ ما نگردانيده بوديم و پيدا نكرده براى ايشان مِنْ دُونِها سِتْراً از دون آفتاب در وقت طلوع پوششى از لباس دنيا كه ميان ايشان و آفتاب حاجز باشد چه ايشان را پوشش نبود و زمين ايشان نيز پناه‌گاه نمىداشت از غايت نرمى و سستى پس چون آفتاب طلوع كردى به سردابها درآمدندى تا وقتى كه ارتفاع پذيرفتى و از سمت راس ايشان دور گشتى از زير زمين بيرون آمده ماهى گرفتندى و به آفتاب بريان كرده خوردندى و ايشان قوم منسك بودند كَذلِكَ همچنان كرد اسكندر به ايشان كه با اهل مغرب كرد يا همچنان اتباع سبب كرد و بجانب قطر السير روان شد و بقومى رسيد كه ايشان را تاويل خوانند و با ايشان همان سلوك نمود كه با قوم هاويل وَ قَدْ أَحَطْنا و به درستى كه ما احاطه داشتيم بِما لَدَيْهِ به‌آنچه نزديك او بود خُبْراً از روى آگاهى يعنى لشكرها و ادوات حرب و اسباب جهانگيرى كه برو جمع شده بود به همه محيط بوديم و مجموع را دانستيم ثُمَّ پس اسكندر أَتْبَعَ از پى درآمد سَبَباً راهى و طريقى ديگر را از مشرق بشمال حَتَّى إِذا بَلَغَ تا چون برسيد در منقطع ارض ترك بَيْنَ السَّدَّيْنِ ميان دو كوه كه از پس آنها زمين يأجوج و مأجوج است وَجَدَ مِنْ دُونِهِما يافت در پيش آن دو كوه قَوْماً گروهى با هيئتهاى عجيب و شكلهاى غريب لا يَكادُونَ نزديك نه‌بودند از كمى فطنت كه يَفْقَهُونَ قَوْلًا دريابند سخنى را و كسى نيز از لشكر ذو القرنين سخن ايشان در نمىيافت -