كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
654
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ گفت خضر آيا من نهگفتم ترا در اوّل مصاحبت كه تو لَنْ تَسْتَطِيعَ قوّت ندارى و هرگز نتوانى مَعِيَ با من و فعلهاى من صَبْراً شكيبائى ورزيدن قالَ گفت موسى ع إِنْ سَأَلْتُكَ اگر سؤال كنم ترا عَنْ شَيْءٍ از چيزى كه صادر شود مثل اين افعال منكره بَعْدَها پس ازين كرت فَلا تُصاحِبْنِي پس مصاحبت با من مكن قَدْ بَلَغْتَ به درستى كه رسيدى تو مِنْ لَدُنِّي عُذْراً از نزديك من به عذرى يعنى چون سيومىبار ترا مخالفت كنم هر آئينه در ترك صحبت من معذور باشى و در حديث آمده كه خداى رحمت كند برادرم موسى عليه السلام را از روى شرم گفت فَلا تُصاحِبْنِي اگر چنانچه صبر كردى و با مصاحب خود درنگ نمودى هر آئينه چيزهاى شگفت ديدى فَانْطَلَقا پس درگذشتند و رفتند حَتَّى إِذا أَتَيا تا چون آمدند أَهْلَ قَرْيَةٍ باهل ديهى كه انطاكيه بود يا ايله بصره يا جروان از ارمنيه يا برقه از روم يا بربر زمين و اهل آن ديهه چون شب شدى دروازه بستندى و براى هيچكس نهكشادندى نماز شام بود كه موسى و خضر عليه السلام بر آن ديهه رسيده خواستند كه بديهه درآيند كسى دروازه نهگشود اسْتَطْعَما طعام طلب كردند أَهْلَها اهل آن ديهه را و گفتند اينجا غريب رسيدهايم و گرسنه نيز هستيم چون ما را در ديهه جاى نداديد بارى طعام جهت ما بفرستيد فَأَبَوْا پس سرباز زدند اهل آن قريه أَنْ يُضَيِّفُوهُما از ان كه ايشان را مهمانى كنند ايشان شب گرسنه بيرون ديه بودند و بامداد روى به راه نهادند فَوَجَدا پس يافتند فِيها در نواحى آن ديه جِداراً ديوارى مايل شده به يك طرف يُرِيدُ مىخواست ديوار أَنْ يَنْقَضَّ آنكه بيفتد و برگردد از بيخ ارادت ديوار مجاز است يعنى نزديك بود بافتادن فَأَقامَهُ پس خضر راست كرد آن را بهآنكه اساسش را به سنگ و گل استحكام داد قالَ گفت موسى عليه السلام كه اهل اين ديه ما را جاى ندادند و طعام نيز نه فرستادند پس به جهت چه ديوار ايشان را عمارت كردى لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ اگر مىخواستى هر آئينه فرا مىگرفتى عَلَيْهِ بر تعمير اين ديوار أَجْراً مزدى قالَ هذا گفت خضر اين است فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ جدائى ميان من و تو يعنى گفته بودى كه اگر نوبت ثالثه چيزى پرسم با من صحبت مدار اينك وقت فراق رسيد سَأُنَبِّئُكَ زود باشد كه آگاه سازم ترا بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ بمعنى آنچه نتوانستى . عَلَيْهِ صَبْراً بر آن شكيبائى نمودن از حيثيت ظاهر و بر ان انكار كردى أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ امّا كشتى پس بود لِمَساكِينَ مر محتاجان را كه ده برادر بودند پنج بيمار و بر جاى مانده و پنج ديگر ملاحان كه به جهت تحصيل معيشت يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ كار مىكردند در دريا فَأَرَدْتُ پس خواستم به حكم خداى أَنْ أَعِيبَها آنكه او را سوراخ سازم و عيبناك كنم وَ كانَ و حال آنست كه هست وَراءَهُمْ در پيش راه ايشان مَلِكٌ پادشاهى كه او را جلند بن كركره گويند يَأْخُذُ مىگيرد كُلَّ سَفِينَةٍ هر كشتى درستى كه مىبيند غَصْباً به غصب يعنى از كشتىبانان بازمىستاند من آن كشتى را معيوب كردم تا او غصب نكند