كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
569
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ و آمدند اهل شهر سدوم در خانه لوط عليه السلام يَسْتَبْشِرُونَ مژده مىدادند يكديگر را بدان مهمانان و طمع فساد داشتند به ايشان قالَ گفت لوط إِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفِي به درستى كه اين گروه مهمانان مناند فَلا تَفْضَحُونِ پس مرا رسوا مكنيد به فضيحت ايشان وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بترسيد از خداى بارتكاب فاحشه وَ لا تُخْزُونِ و خوار و خجل مسازيد مرا پيش مهمانان قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ گفتند آيا ما ترا نهى نكرديم عَنِ الْعالَمِينَ از حمايت عالميان يعنى غريبان چه فاحشه ايشان مخصوص به غرباء بوده قالَ هؤُلاءِ بَناتِي گفت اينها دختران منند يعنى زنان قوم چه هر نبى مر امت خود را بهمنزله پدر است يا بنات خود را بشما دهم به شرط اسلام إِنْ كُنْتُمْ اگر هستيد شما فاعِلِينَ كنندگان آن چيزى را كه من مىگويم لَعَمْرُكَ به زندگانى تو اى محمد إِنَّهُمْ به درستى كه بودند قوم لوط ع لَفِي سَكْرَتِهِمْ كه در گمراهى خود يَعْمَهُونَ سرگردان مىشدند يا از مستى غفلت گمراه مىگشتند در تاويلات ماتريدى آورده كه خداى بهر چه خواهد از مخلوقات قسم ياد كند و هيچ مخلوقى را نرسد كه جز به خدا سوگند خورد و در تبيان از ابن عباس رض نقل مىكند كه خدا نيافريد ، هيچكس را گرامىتر از حضرت پيغمبر عليه السلام و بحيات هيچكس سوگند نخورد الا بحيات او سلمى قدس سرّه فرمود كه سوگند ياد كرد بحيات محمد عليه السلام زيرا كه حيات او به حق بود و بر بساط قرب در قبضه حق بود نظم چون نبى از هستى خود سر بتافت * فرق پاكش از « لعمرك » تاج يافت داشت از حق زندگى در بندگى * شد « لعمرك » جلوه آن زندگى آوردهاند كه لوط عليه السلام اهل خود را بيرون برد و جبرئيل عليه السلام وقت صبح بود كه بانگ بر ايشان زد فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ پس فراگرفت ايشان را بانگ هائل مهلك مُشْرِقِينَ در حالتى كه داخل بودند در وقت شروق شمس و برداشت جبرئيل ع شهرهاى ايشان را و به نزديك آسمان برده و نگونسار ساخت فَجَعَلْنا پس ما گردانيديم عالِيَها سافِلَها زبر آن شهر زير آن يعنى زير و زبر گردانيديم آن را وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ و ببارانيديم بر ايشان و گفتهاند بر قومى از ايشان كه غائب بودند از ان بلاد حِجارَةً سنگى مِنْ سِجِّيلٍ از گل محكم شده يا سنگى كه بر آن نوشته شده نام هر كس كه نام زد او بود إِنَّ فِي ذلِكَ به درستى كه در هلاك كردن ما قوم لوط را لَآياتٍ هرآئينه نشانهاست براى عبرت لِلْمُتَوَسِّمِينَ مر خداوندان فراست را كه به زيركى درنگرند و حقيقت اشياء را بسمات آن بشناسند و اين صفت مؤمنانست چنانچه در حديث آمده اتقوا فراسته المؤمن فانه ينظر بنور اللّه آوردهاند كه خواجه بزرگ قطب الاخيار خواجه عبد الخالق غجدوانى قدس سرّه روزى در معرفت سخن مىگفت ناگاه جوانى درآمد به صورت زاهدان خرقه در بر و سجاده بر كتف در گوشه نشست و بعد از زمانى برخاست و گفت حضرت رسالتپناه عليه الصلاة و السلام فرموده كه اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه سر اين حديث چيست خواجه قدس سره فرمودند كه سر اين حديث آنست كه زنّار ببرى و ايمان آرى جوان گفت نعوذ باللّه كه مرا زنار باشد خواجه بخادم اشارت فرمود و خادم خرقه از سر جوانان بركشيد زنارى پديد آمد جوان فى الحال زنار ببريد و ايمان آورد خواجه فرمود كه اى ياران بيائيد تا بر موافقت اين نوجوان كه زنار ظاهر ببريد ما نيز زنارهاى باطن را قطع كنيم خروش از مجلسيان برآمد بر قدم خواجه افتاده تجديد توبه كردند نظم توبه چه باشد پشيمان آمدن * بر در حق نومسلمان آمدن عام را توبه ز كار بد بود * خاص را توبه ز ديد خود بود .