كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
515
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
وَ قالَ الْمَلِكُ و گفت ملك ائْتُونِي بِهِ بياريد به من يوسف را فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ پس آن وقت كه آمد به دو فرستاده ملك قالَ ارْجِعْ گفت بازگرد إِلى رَبِّكَ بسوى مهتر خود فَسْئَلْهُ پس بپرس او را يعنى درخواست كن تا بپرسد و تفحص نمايد كه ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي چه بود حال آن زمانى كه در مجلس زليخا قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ببريدند ايشان دستهاى خود را إِنَّ رَبِّي به درستى كه پروردگار من بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ بمكر زنان و كيد ايشان دانا است يوسف ع خواست كه بىگناهى او بر ملك آشكارا گردد تا كسى را در هلاك او مجال وقيعت نماند اين سخن بملك فرستاد اما چون رسول باز آمد و اين پيغام يوسف ع رسانيد ملك بفرمود تا آن زنان را جمع كردند زليخا را نيز بياوردند پس از جهت تحقيق مهم قالَ گفت ملك با ايشان ما خَطْبُكُنَّ چه بود حال شما إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ چون طلب مىكرديد يوسف ع را عَنْ نَفْسِهِ از نفس وى يعنى كام دل خرد از وى مىجستيد قُلْنَ گفتند آن زنان حاشَ لِلَّهِ پاك است خداى از آنكه عاجز باشد از آفريدن مردى پاكيزه مانند يوسف ع ما عَلِمْنا ندانستيم ما عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ بر يوسف ع هيچ بدى نه اندك و نه بسيار چون زليخا ديد كه جز راستى فائده ندارد و عشق بكمال رسيده بود او نيز به پاكى يوسف ع اقرار كرد قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ گفت زن عزيز يعنى زليخا الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ اكنون پيدا و هويدا شد آنچه درست و راست است أَنَا راوَدْتُهُ من جستم يوسف ع را عَنْ نَفْسِهِ از نفس او و آرزوى وصال صحبت او كردم وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ و به درستى كه او از راستگويان است آنجا كه با عزيز گفت كه هى راودتنى عن نفسى نظم بجرم خويش كرد اقرار مطلق * برآمد زو صداى حصحص الحق بگفتا نيست يوسف را گناهى * منم در عشق او گم كرده راهى نخست او را بوصل خويش خواندم * چو كام من نداد از پيش راندم ملك به يوسف ع پيغام داد كه زنان به گناه خويش اعتراف نمودند بيا تا بحضور تو ايشان را عقوبت كنم يوسف ع فرمود كه غرض من عقوبت نبود ذلِكَ اين درخواست براى آن كردم لِيَعْلَمَ تا بداند عزيز أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ آنكه من خيانت نكردهام او را بِالْغَيْبِ در غيبت وى و حرمت اهل او و حق تربيت وى نگاه داشتم وَ أَنَّ اللَّهَ و ديگر معلوم كند كه خداى لا يَهْدِي راه ننمايد يعنى بصلاح نياورد و از پيش در نگذرد كَيْدَ الْخائِنِينَ مكر خيانتكنندگان را پس يوسف ع خواست كه تنبيه كند براى آنكه اين سخن نه براى تزكيه نفس گفتم يا به عمل خود عجب آوردم بلكه شكر گذاردم بر نعمت عصمت و توفيق الهى در ترك معصيت و اگر حفظ ربانى حمايت ننمايد معلوم است كه از نفس غدّار چه نوع كار آيد اين كلمات از پى درآورد .