كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
506
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
وَ شَرَوْهُ و بفروختند او را بِثَمَنٍ بَخْسٍ به بهاى اندك بىاعتبار دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ درهمى چند شمرده شده عادت اهل آن روزگار چنان بود كه مادون چهل درم را مىشمردند و ما فوق آن را وزن مىكردند مالك درمهاى خود را بشمرد هفتده عدد بود يا بيست هر برادرى دو دو درهم برداشتند و در وسيط آورده كه يهودا هيچ نگرفت القصه مالك يوسف را بخريد وَ كانُوا فِيهِ و بودند برادران در شان يوسف مِنَ الزَّاهِدِينَ از بىرغبتان يعنى نمىخواستند كه او با ايشان باشد يا كاروانيان در خريدن او بىرغبت بودند به جهت گريختن و نافرمانى كردن پس مالك او را بمصر آورد و در ان زمان پادشاه مصر ريّان بن وليد عمليقى بود و زمان تصرف امور ممالك خود را بدست قطفير يا اطفير مصرى كه عزيزش گفتندى بازداده بود چون خبر كاروان مدين بمصر آمد و گماشتگان عزيز بر سر راه كاروان آمده يوسف ع را ديدند از لمعه جمال او شيفته و حيران بازگشته خبر به عزيز مصر بردند و او زنى داشت راعيل نام و يا ذكار و مشهور آنست كه او را زليخا گفتندى و در عين المعانى بضم زا و فتح لام تصحيح كرده و در السنة بفتح زا و كسر لام شهرت دارد القصه چون عزيز خبر غلام شنيد به مالك پيغام داد كه غلام خود را به نخاس آرد و روز ديگر مالك يوسف ع را آراسته به بازار آورد و بجلوه آن جمال شيرين شور از مصريان برآمد بيت آراسته آن يار به بازار برآمد * فرياد و فغان از در و ديوار برآمد خريداران بمزيد ثمن درآمده هر كس در بهاى او چيزى اضافه مىكردند تا بدانجا رسيد كه هم سنگ او زر و نقره و مشك و ديبا بدهند عزيز مصر قدم خريدارى پيش نهاد شعر خريداران ديگر لب به بستند * پس از زانوى خاموشى نشستند عزيز بهاى آن داد يوسف را به خانه آورد وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ و گفت آنكس كه خريد يوسف را مِنْ مِصْرَ از اهل مصر يعنى عزيز لِامْرَأَتِهِ مر زن خود را يعنى زليخا أَكْرِمِي مَثْواهُ گرامى دار جاى اين غلام را كنايه است از نيكوداشت و حسن تعهد چه نشاندن كسى را بجاى نيكو دليل عزت و احترامست يعنى اين غلام را نيكودار عَسى أَنْ يَنْفَعَنا شايد كه سود رساند ما را در كار ضياع و عقار و سر انجام مصالح روزگار ما أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً يا فراگيريم او را به فرزندى گويند عزيز عقيم بود گفت او را به فرزندى گيريم چه آثار رشد در بشره او ظاهر است وَ كَذلِكَ و همچنان كه محبت يوسف ع را در دل او جاى داديم مَكَّنَّا لِيُوسُفَ جاى داديم يوسف ع را و ممكّن ساختيم فِي الْأَرْضِ در زمين مصر تا تصرف كند در آن وَ لِنُعَلِّمَهُ و تا بياموزانيم او را مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ از تعبير خوابها يا معانى كتب الهى وَ اللَّهُ غالِبٌ و خداى غالبست عَلى أَمْرِهِ بر كار خود هيچكس چيزى را ازآنرو نتواند كرد و در چيزى از ان منازعت نتواند نمود يا غالب است بر امر يوسف كه برادران را درو خواهشى بود بهلاك و خوارى و خداى را خواهش بود به عزت و سردارى و واقع نشد الا آنچه خدا خواسته بود بيت بود هر كسى را دگرگونه راى * نباشد مگر آنچه خواهد خداى وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ و ليكن بيشتر مردمان لا يَعْلَمُونَ نمىدانند كه زمام امور بقبضه قدرت و مشيت اوست وَ لَمَّا بَلَغَ و آن هنگام كه رسيد يوسف ع أَشُدَّهُ به قوت خود به هژده سالگى يا بيست سالگى و گويند ميان سى و چهل آتَيْناهُ داديم او را حُكْماً وَ عِلْماً حكمى كه آن نبوّت است يا حكمت و آن علمى باشد مؤيّد به عمل و ديگر داديم او را دانشى در دين وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ و همچنين پاداش مىدهيم نيكوكاران را آوردهاند كه چون يوسف ع به خانه عزيز درآمد سلطان عشقش رخت به خانه دل زليخا فرستاد و لشكر حسنش متاع صبر و سكون او را به يغما داد بيت زليخا چون به رويش ديده بگشاد * به يك ديدارش افتاد آنچه افتاد ز لطف صورت و حسن شمائل * اسيرش شد به يكدل نى به صد دل بعد از آنكه عشقش بهغايت كشيد و شوق به نهايت انجاميد صورت حال با يوسف در ميان نهاد .