كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

503

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

اقْتُلُوا يُوسُفَ بكشيد يوسف ع را و گويند گوينده اين سخن و آن بود گفت او را بكشيد أَوِ اطْرَحُوهُ يا بيفگنيد أَرْضاً به زمينى دور از عمارات يا موضعى كه در ان سباع باشند يعنى او را غائب كنيد يَخْلُ لَكُمْ تا خالى ماند براى شما وَجْهُ أَبِيكُمْ روى پدر شما يعنى چون او نباشد پدر روى توجه بشما آرد و به تمامى بر شما اقبال كند وَ تَكُونُوا و باشيد مِنْ بَعْدِهِ پس از يوسف يعنى بعد از ساختن كار او قَوْماً صالِحِينَ گروهى شايستگان يعنى توبه‌كنندگان و اين نيز از مكائد شيطانست كه ناشكيبايان باديه آرزوها را از روى تشويق مىگويد مصرع امروز گنه كنيد و فردا توبه آخر تامل نمىنمائيد كه عذر فردا را عمر فردا كه مىبايد و بر عمر اعتماد نيست شعر كار امروز به فردا نگذارى زنهار * كه چو فردا برسد نوبت كار دگر است قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ گفت گوينده از ايشان كه يهودا بوده يا روبيل لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ مكشيد يوسف را كه قتل بىگناهان گناه عظيمست وَ أَلْقُوهُ و بيفگنيد او را فِي غَيابَتِ الْجُبِّ در قعر چاه يَلْتَقِطْهُ تا فراگيرند او را بَعْضُ السَّيَّارَةِ بعضى از راهگذريان كه بدانجا رسند و ببرندش بناحيتى ديگر و شما ازو بازرهيد يعنى چون غرض شما نابودن اوست بدين وجه دور مىبايد كرد إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ اگر هستيد شما كاركنندگان به مشورت من پس همه برين امر متفق شدند و نزد پدر آمده گفتند فصل بهار رسيده و سبزه‌ها از زمين دميده نظم سنبل سر نافه باز كرده * گل دست برو دراز كرده سيرابى سبزهاى نوخيز * از لؤلؤ تو زمردانگيز چه شود كه يوسف ع را با ما بصحرا فرستى تا روزى به تفرج و تماشا بگذراند يعقوب ع فرمود كه من بىبهار رخسار يوسف ع چون بلبل خزان ديده خواهم بود روا مداريد كه شما در گلزار باشيد و من نجار خار هجران گرفتار باشم بيت حريفان در بهار عيش خندان * من اندر كنج غم چون دردمندان فرزندان يعقوب ع نااميد شده پيش يوسف ع آمدند و از تماشاى سبزه و صحرا شمه با وى در ميان آورده گفتند فرد موسم گل دو سه روزيست غنيمت دانيد * كه دگر نوبت تاراج خزان خواهد بود يوسف ع چون نام تماشا شنيد خاطر مباركش متوجه صحرا شد و با برادران پيش پدر آمده التماس اجازت نمود و مضمون اين مقال به زبان حال بعرض رسانيد فرد زين تنگناى خلوتم خاطر بصحرا مىكشد * كز بوستان باد سحر خوش مىدهد پيغام را يعقوب ع در فكر دور و دراز افتاده قالُوا گفتند برادران يوسف ع يا أَبانا اى پدر ما ما لَكَ لا تَأْمَنَّا چيست ترا كه امين نمىدارى ما را عَلى يُوسُفَ بر يوسف ع و تامل مىكنى در فرستادن او وَ إِنَّا لَهُ و حال آنكه ما مر او را لَناصِحُونَ نيك‌خواهانيم و به‌غايت به روى مهربان أَرْسِلْهُ مَعَنا بفرست او را با ما غَداً فردا بجانب صحرا يَرْتَعْ تا در وسعت و فراخى معيشت ميوه‌ها و نقلها خورد وَ يَلْعَبْ و بازى كند به تيرانداختن و شتر دوانيدن وَ إِنَّا لَهُ و به درستى كه ما مر او را لَحافِظُونَ هر آئينه نگاهبانانيم از مكاره يا از سباع و هوام قالَ گفت يعقوب ع إِنِّي لَيَحْزُنُنِي به درستى كه مرا اندوهگين دارد أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ آنكه شما ببريد او را از پيش من چه شدّت مفارقت او بر من بسيار است و صبر از مشاهده آن دشوار وَ أَخافُ و ديگر مىترسم أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ از آنكه او را بخورد گرگ چه بدان زمين كه شما مىرويد گرگان درنده بسياراند مبادا كه گرگى قصد وى كند وَ أَنْتُمْ و شما عَنْهُ غافِلُونَ ازو بىخبران باشيد بسبب اشتغال شما به تماشا يا قلت اهتمام در محافظت او نظم از ان ترسم كزو غافل نشينيد * ز غفلت صورت حالش نه‌بينيد درين ديرينه دشت محنت‌انگيز * كهن گرگى برو دندان كند تيز .