كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

406

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

وَ قالَتِ الْيَهُودُ و گفتند جهودان عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ عزير پسر خدا است تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا ببايد دانست كه عزير ع بن شرخيا از نسل يعقوب ع است از سبط لاوى و بچهارده پشت بهارون ابن عمران ع مىرسد و مجمل قصّه وى آن است كه چون حق سبحانه بخت‌نصر را بر بنى اسرائيل گماشت تا مصاحف توريت را بسوخت و بيت المقدس را منهدم ساخت و هر كه توريت مىدانست همه را بكشت و باقى را برده گرفت و عزير از جمله اسيران بود توريت مىخواند امّا چون خردسال بود از خواندن وى حسابى نگرفتند و او بعد از مدتى كه از قيد ايشان خلاص يافته روى به بيت المقدس نهاد حق تعالى او را در اثناى طريق در قريه سائر آباد بميرانيد و بعد از صد سال زنده گردانيد چنانچه در سوره بقره گذشت و چون عزير ع به ميان قوم آمد تصديق وى ننمودند و او را به خواندن و نوشتن توريت امتحان كردند و در تفسير امام ثعلبى رح مذكورست كه پنج قلم بر اصابع دست راست وى بستند و بهر پنج انگشت كتابت توريت مىكرد از ظهر القلب تا باتمام رسيد ديگرباره شبه كردند كه چون كسى توريت داند و خواند در ميان ما نيست چون دانيم كه اين توريت هست يا نه مردى در ميان ايشان گفت كه من از پدر خود شنيده بودم كه او از پدر خود شنيده بود كه من در واقعه بخت‌نصر توريت را در ظرفى مضبوط ساخته در فلان شكاف كوه نهاده‌ام جمعى با آن مرد رفتند و توريت را از ان محل برداشته بمجمع آوردند و به‌آنچه عزير ع نوشته بود مقابله نمودند يك حرف تفاوت نداشت متعجب شده گفتند حق تعالى توريت بعد از صد سال در دل عزير ع نينداخت مگر بسبب آنكه او پسر او است پس متقدمان يهود بدين قول قائل شدند و گويند بعضى از يهود مدينه در زمان عظيم‌الشان حضرت رسالت‌پناه اين سخن گفتند وَ قالَتِ النَّصارى و گفتند ترسايان الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ عيسى پسر خداست اين نيز سخن جمعى است از ايشان كه وجود فرزند را بىوجود پدر مستحيل شمردند يا آنكه ازو ابراى اكمه و ابرص و احياى موتى مشاهده نموده بدين جرأت اقدام كردند ذلِكَ آنچه مذكور شد قَوْلُهُمْ گفتن ايشان است بِأَفْواهِهِمْ به زبانهاى ايشان بر اين‌ها افترا مىكنند يا سخنى است مهمل كه به زبان مىرانند و حقيقتى ندارد يُضاهِؤُنَ مشابه مىسازند سخن خود را قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا با سخن آنان كه كافر شدند مِنْ قَبْلُ پيش از ايشان يعنى بنو مدلج كه گفتند ملايك دختران خدايند يا بعضى از كفار عرب كه حق سبحانه را ابو اللات و ابو العزى مىخواندند قاتَلَهُمُ اللَّهُ لعنت كند خداى بر ايشان أَنَّى يُؤْفَكُونَ چگونه برگردانيده شوند از راه حق بسوى باطل استفهام بطريق تعجب است اتَّخَذُوا فراگرفتند يهود و نصارى أَحْبارَهُمْ علماء خود را وَ رُهْبانَهُمْ و عبّاد خود را أَرْباباً خدايان مِنْ دُونِ اللَّهِ بجز از خداى يعنى فرمان ايشان برند در تحريم و تحليل چنانچه فرمان خدا مىبايد برد يا سجده مىكنند ايشان را وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ و عيسى پسر مريم را به خداى مىگيرند وَ ما أُمِرُوا و حال آنكه عيسى و احبار و رهبان فرموده نشدند يا فراگيرندگان ايشان به خدائى مأمور نيستند در همه كتابها إِلَّا لِيَعْبُدُوا مگر آن را كه فرمان برند و بپرستند إِلهاً واحِداً يك خداى را كه در وحدانيت لا إِلهَ هيچ معبودى نيست إِلَّا هُوَ مگر او سُبْحانَهُ پاك است او عَمَّا يُشْرِكُونَ از آنچه با وى انباز مىگيرند .