كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

238

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي من مىخواهم آنكه بازگردى تو به عقوبت گناه در قتل من وَ إِثْمِكَ و به پاداش گناه تو كه آن سبب رد قربانى بوده و اين اراده از هابيل موافق حكم خدا بود فَتَكُونَ پس تو باشى بسبب اين دو گناه مِنْ أَصْحابِ النَّارِ از ملازمان دوزخ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ و اينست پاداش ستمكاران كه قتل به ناحق كنند فَطَوَّعَتْ لَهُ پس آسان كرد بر قابيل و يارى داد مر او را نَفْسُهُ نفس او قَتْلَ أَخِيهِ در كشتن برادر او و ندانست كه او را چون بكشد پس ابليس به شكل بشرى برو متمثل شده مرغى در دست گرفته پس سر آن مرغ را بر سنگ نهاد و سنگ ديگر بر وى زد تا كوفته شد و بمرد قابيل نيز صبر كرد تا هابيل را در خواب يافت سر بر سنگى نهاده فَقَتَلَهُ پس بكشت او را به‌آنكه سنگى بر سر وى زد و مغزش پريشان ساخت فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ پس گشت از زيان‌زدگان در دنيا به‌آنكه بقيه عمر در دنيا مطرود و مردود بود و در آخرت خود ظاهر است كه نصف عذاب اهل دوزخ تنها او را خواهد بود چنانچه امام ثعلبى در تفسير خود آورده پس قابيل ندانست كه با وى چه بايد كرد او را در جامه پيچيده چهل روز او را بر پشت گرفته هر طرف مىرفت و ابن عباس رح فرمود كه يك سال مىكشيد تا گنده شد و بوى گرفت و سباع و طيور بر قابيل غلبه كردند كه هر وقت بيفكند بخورند و بسيار تنگ آمد فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً پس برانگيخت خداى تعالى زاغى را يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ مىكاريد زمين را بمنقار و هر دو پاى خود تا حفره پيدا كرد لِيُرِيَهُ و اين عمل بسبب آن بود تا بنمايد قابيل را كَيْفَ يُوارِي چگونه بپوشد سَوْأَةَ أَخِيهِ برادر خود را آورده‌اند كه زاغ حفره كرد در خاك و زاغى مرده بياورد و در ان حفره بنهاد و خاك بران مىپاشيد تا پوشيده گشت قالَ يا وَيْلَتى گفت قابيل كه واى بر من أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ آيا عاجز شدم از آنكه باشم مِثْلَ هذَا الْغُرابِ مانند اين زاغ درين عمل فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي پس بپوشم تن برادر خود را آنگه قابيل به همين طريق هابيل را در خاك كرد فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ پس گشت از جمله پشيمان‌شدگان بر آنكه يك سال او را مىكشيد و گويند ندامت او بر آن بود كه مادر و پدر ازو تبرّا كردند و تمام جدا و سياه شده و نداى شنيد كه كن خائفا ابدا بعد ازين قابيل هرك را مىديد مىترسيد كه ناگاه او را بكشد و آخر بدست پسرى نابينا از ال خود كشته شد .