عبد الله قطب بن محيى
468
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
نامهء شريف كه مشتمل بود بر شكايت از وقوف ، رسيد و بر مضمون آن وقوف افتاد ؛ سالكان را وقفات مىباشد ، ميان حلبتين فواقى ضرورت است كه در آن مادّهء شير دوّم گرد آيد و استحاله يابد « مهلتى بايست تا خون شير شد » . گوسپند چون پارهاى شير داد ، زمانى پستانش خالى ماند تا ديگرباره پرشير شود ، چنين انقطاع را وقفات سلوك گويند ، از آن نگرانىاى نيست ، براى آنكه اگر فعل شير منقطع شد قوّت آن منقطع نشده ، اما اگر و العياذ باللّه قوّت آن منقطع شود به حدوث مرضى آنگاه بد باشد ، و ميان اين دو مرتبه ، مرتبهء ديگر هست كه گوسپند صحيح باشد و قوّهء شير در او باقى ، امّا چون از خارج مدد غذا نرسد يا كم رسد ناچار شير ندهد يا كم دهد ، اين زياده مخوف نيست ، براى آنكه تحصيل مادّهء غذا از خارج توان كرد « الحكم جنود اللّه يقوّى بها ابدان ( المريدين ) » ، به استماع سخنان حكمت و مطالعهء تذكرهء سالكان ، آن حال توان بازآورد . اى ولى من ! كار خدا حق است و حق متين باشد ، موى به موى شود ، دير آيد ، اما درست آيد ، مثل آن مثل شجرهء طيّبهء نخل است ، دير رسد ، اما چون رسيد پاينده است أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها « 1 » و مثل باطل مثل درخت كدوى است زود بلند شود اما سست باشد و زود ساقط گردد ما لَها مِنْ قَرارٍ . « 2 » اى ولى من ! كيمياگر صبور بايد و مس وجود را چون خواهند كه زر سازند به تدريج توان ، ثابت مىبايد بود كه دل بد نكنند و دست از طلب ندارند : گر ز طلب دست ندارد مريد * عاقبتالامر بيابد مراد از جستوجوى دل گمشدهء خويش كه نخست در چاه تن افتاده و ازآنجا به دست قواى نفسانيه به سيرى رفته ، باز نمىبايد ايستاد اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ
--> ( 1 ) . سوره ابراهيم ، آيههاى 24 و 25 « كه ريشهاش استوار و شاخهاش در آسمان است ، ميوهاش راى هر دم به اذن پروردگارش مىدهد » . ( 2 ) . سوره ابراهيم ، آيه 26 « و آن قرارى ندارد » .