عبد الله قطب بن محيى

362

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

گفت : كسى دچارم خورد گفت : چگونه‌اى اى حنظله ، گفتم : حنظله منافق شده ، گفت : سبحان اللّه اين چه سخن است ؟ گفتم كه ما نزد رسول اللّه مىباشيم ما را پند مىدهد به دوزخ و بهشت ، چنانچه گويى آن را مىبينيم و چون بيرون رفتيم از پيش او ، مشغول شديم به زنان و فرزندان و املاك ، فراموش كرديم ( بسيارى ) گفت : و اللّه كه ما را نيز همين واقع است . پس با هم رفتيم پيش رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و اين حال شرح كرديم ، فرمود : بدان خدايى كه نفس من به دست او است كه اگر شما هميشه بر آن حال بوديد كه نزد من بر آنيد و در ذكر ، فرشتگان با شما مصافحه كردندى بر بسترهاى شما ، و ليكن اى حنظله ساعتى و ساعتى ، ساعتى و ساعتى ، ساعتى و ساعتى ، سه بار فرمود . غرض كه آن نسيان كه به آن مستحق مقت مىشود و وعيد كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى « 1 » و نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ « 2 » و امثال ذلك بر آن مترتب است ، آن نسيان كلّى است كه محبت خدا و درد سلوك سبيل او از دل زائل شود و حبّ دنيا و شهوات به مغز جان و نهان او برسد و آنجا از جان او كه جاى محبت خداى است به محبت ما سواى او مشغول شود و چنين خذلان مؤمن را ادراك نكند و محال است كه آنجا از دل مؤمن كه محل محبت خداى است كه آن صميم قلب و خلاصه وجود او است محبت غير خدا و ياد غير خدا به آن راه يابد ، نى نى . پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب * تا جز انديشهء او هيچ درو نگذارم شنيده‌ام كه يكى از سبطين به امير المؤمنين عليه السلام گفت : مرا دوست مىدارى ؟ فرمود : آرى ، گفت : خداى را دوست مىدارى ؟ گفت : آرى ، گفت : دو دوستى در يك دل چگونه گنجد ؟ حضرت غمناك شد ، گفت : اى پدر غمناك مشو كه دوستى تو با خداى است ، آنچه با من است شفقت است .

--> ( 1 ) . سوره طه ، آيه 126 « همانطور كه نشانه‌هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى ، امروز همان گونه فراموش مىشوى » . ( 2 ) . سوره حشر ، آيه 19 « خدا را فراموش كردند و او [ نيز ] آنان را دچار خودفراموشى كرد » .