عبد الله قطب بن محيى

356

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

عزّ و جلّ ازآنجاكه او است هيچ قوّت و شيئيّت نيست و نفس او از جمله ما سوى است . هرآينه اين دانش او را ساكن گرداند ، سكونى سرمدى كه من بعد هرگز در وى نهضتى بازديد نگردد و چون خالى مطلق شود از پاكى الهى پرتو بر وى افتد و او را حولى و قوتى به خداى حاصل شود و بدان كارها كند پاك بىغرض كه فايدهء آن نه راجع به او باشد [ بلكه ] راجع با امر باشد و او از براى خود چيزى نخواهد ، چه خوديى كه مالك چيزى تواند بود از خود درنمىيابد و هستى او با همه هستىها يكسان شده « قاعا صفصفا » سرى نمىكشد و گردنى نمىافرازد ، اگر او را نصيبى است در ضمن كلّ است ، جاى او در امر گم نيست و نصيب او از هستى كم نه قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً . « 1 » شخص مذكور متوكل باشد و راضى باشد و صبور باشد و قانع و دايم الحزن و دايم السّرور و فكور و فارغ البال باشد و شخص مذكور همه چيز داند و آنچه نبايد دانست ، چون بر اين وجه آن را بداند كه آن را نمىبايد دانست [ پس ] آن را دانسته ، علم وى ممزوج به جهل نباشد و شخص مذكور ضحوك و قتّال باشد ، اگر صاحب سيف باشد به سيف كشد به حق و اگر صاحب لسان باشد به حجت و او را همّت فعّال باشد و گاه در غايت ضعف و عجز ظاهر گردد . شخص مذكور خمول دوست دارد و از خلوت انس تمام يابد و اگر با خلايقش صحبت افتد از ايشان متوحش نباشد ، شخص مذكور مشتاق باشد و مشتاق اليه ، شخص مذكور ترازوى حق باشد در زمين ، استعداد خلايق به او توان سنجيد . هركس را كه در كفّهء او نهند و با او راست آيد ، تمام العيار باشد و هركس كه با او كج باشد و با او در مقام شقاق و خلاف ناقص باشد ، شخص مذكور حى باشد و وقور و مردمان را از روى وى شرم آيد ، انوار سكينه از جبين او لامع باشد ، واسطهء نزول رحمت خدا بر

--> ( 1 ) . سوره طلاق ، آيه 3 « به راستى خدا براى هر چيزى اندازه‌اى مقرر كرده است » .