عبد الله قطب بن محيى
261
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
آن بداشتند و دلشان از آن سرد شد ! و ديگر مثل آن حال يا چيزى ديگرشان دست مىدهد و حالشان با آن سر به همان بازمىنهد كه به آن اوّل ، و همچنين با ثالثى و رابعى . اين حكم غير مؤمنان است كه سفيه و بىبصيرتند و بىعقل ، اما مؤمن چون بصير و خردمند است « و لا يلدغ المؤمن من حفرة مرتين » به چند بار كه او را اين ابتلا دست دهد يا به يك بار - به حسب مراتب استعداد مؤمنان - باز وقت حقيقت حال مىافتد و از اين لوائح فريبنده بازى نمىخورد و غرور او را غرور نمىتواند داد و مىداند كه جسته او در اين جهات نباشد بىجهت او را مىجويد ، يعنى بىجهتى كه خود روى به آن آورد ، زمان خود به دست جستن مىدهد ، چنانكه در شب تاريك كه راه گم كنند ، زمام به اسب دهند كه او راه به مىداند ، همچنين مركب طالب طلب او است ، طلب راه به مطلوب به مىبرد و جهت مطلوب بهتر مىشناسد ، در درد و طلب مىبايد افزود . و از نفس درد درد افزود . چون گفتيم كه وجههء طلب بالذات آفريدگار است عزّ و جلّ ، طلب به حسب ماهيت خود جهت او را داند ، و راه از آن گم مىكند كه صاحب طلب او را روى به ديگر جهات مىكند و به فطرت خودش بازنمىگذارد ، هرگاه كه طلب را به فطرت خود بازگذارند و روى او با چيزى نكنند او به طبع خود روى به آنجا كند كه سوق حركت شوقى بالذات به سوى آنجا است ، و ديدهاى كه به آن مشاهدهء اسماء و صفات مطلوب كه مرآت ذات او است كند باز كند و بعد از افزودن درد بر سردرد هيچ چنان نافع نيست در اين حديث كه صحبت كسى كه از هيمان طلب با عرفان مطلوب آمده باشد و راه راست يافته ، اگر محبت را از صرافت خود روى با شيب كنند ، بهترين محلى كه روى با آن كند چنين كس است ، بلكه محبت چنين كس عين صرفه و مصلحت است ، براى آنكه اگر از راهى از صرافت باكم مىكند از راهى ديگر در صرافت مىافزايد ، براى آنكه چون محبت با او پيدا كرد و محبت مقتضى تشبّه به