عبد الله قطب بن محيى
174
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
اما بعد ، شوكت و قدرت ملوك ارض و اعاظم دنيا تمويهى است كه چون به غور آن رسند همه عجز و ناتوانى و ذل باشد ، قدرت و قوّت حقيقى در ملكوت اعلى است ، قلوب ارباب همم جز به ذكر ملكوت اعلى نياسايد و ايشان را به ملكوت اعلى شوقى و تعطّشى ثابت باشد همچون تعطّش تشنه به آب ، اگر ساعتى از آن بازافتند ، در قلق و اضطراب افتند و چون ذكر ملكوت اعلى بر ايشان حاضر شود ، ايشان را چندان قوّت و اهتزاز حاصل شود كه تلخىهاى جهان بر كام ايشان شيرين گردد و سختىهاى دنيا بر ايشان آسان شود ، ايشان آسمانيان باشند در زمين ، الهيان باشند در بشر . مثل ايشان در ارض مثل نجوم باشد در سماى نورانى ، گوهر روحانى ، پيكر عالىمنظر ، مبارك اثر گوهر ايشان از كان دگر باشد و تركيب ايشان را اركانى دگر ، چون فيروزهء ايشان بدرخشد ، ايشان را مباينتى با ساير بشر ثابت گردد چون مباينت فرشته با بشر ، بل فرشته از ايشان چنان افتد كه بشر از فرشته ، درّ ايشان چون از صدف بيرون آيد ، گوشواره عرش باشد ، نور ايشان چون از مشكاة بتابد چشم و چراغ عالم گردد . دريغا اى برادر به دل در چرا نمىكوشى ، چرا نمىجوشى ، چرا آفتاب به گل مىپوشى ، آفتاب به گل نتوان پوشيد ، تو خود مىپوشى ، بگوى چرا خاموشى ، بفهم چرا مدهوشى ، بشنو اگر صاحب گوشى ، پندارى كه مردمان مىگويند و مىشنوند ؟ آرى گفت و شنيدى چون گفت و شنيد آن شخص كه در درون آينه است از گفت و شنيد خود بىخبر ، گويا بىقصد ، شنوا بىفهم ، خندان بىتعجب ، گريان بىتوجّع ، آخر نشنيدى « صمّ بكم عمى » ؟ اگر آنچه ايشان را است شنودن بودى ، « صمّ » ايشان را چرا خواندى ، يا گفتن بودى ، « بكم » چرا گفتى ، يا ديدن بودى « عمى » چرا ناميدى ! رويى از كدو راست كنند ، و ديده از يخ در آن نهند ، چون تابش آفتاب بر آن افتد ، يخ بگدازد و كدو بدرخشد ، آنش گريه ، اينش خنده ، گريه و خندهء مردمان بىمزاح همين مزاج دارد .