عبد الله قطب بن محيى

127

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

دانش همتى است و در كمال رغبتى ، فهم مقاصد ايشان چنان‌كه هست نكرده ، باقيان از آن به خيالى درساخته‌اند و فراخور حال خود تصوّرى در دماغ خود جاى داده ، كما قال العارف : هر كسى از ظن خود شد يار من * از درون من نجست اسرار من سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست و الحق حيف و غبنى تمام باشد كه آدمى به اين جهان آيد و برود ، نشناخته و ندانسته كه به كجا آمد و چرا آمد و به كجا خواهد رفت و چرا خواهد رفت و آورنده و برندهء او كيست و مبدأ و معاد او چيست ! دريغا آدمى كه حالى هستىاى خرد است نمودار هستىاى بزرگ است كه پديدار آمده ، صبحى است كه دميده ، باش تا آفتاب اين صبح بدمد ، آن‌گاه هستى اين جهان بزرگ در بر هستى او چون چراغى افتد در بر آفتاب ، كما قال مولى الموالى امير المؤمنين عليه السلام : أ تزعم انّك جرم صغير * و فيك انطوى العالم الاكبر لاجرم زمين و حامل آن با اين بزرگى و شأن ، نان و بريانى باشد در خوان انسان ! در خبر آمده كه اگر يكى از حور بهشت دست فروگذارد به اين جهان ، روشنى آفتاب در بر آن پوشيده گردد ، و اگر يكى از ايشان قطره‌اى آب دهن در درياهاى عالم افكند تمام شيرين گردد ! و با اين جمال و كمال مثل حور به انساى بنىآدم كه منشّأ گردند به نشئهء آخرى ، مثل آستر جامه باشد با روى آن ، فما ظنك بالرّجال ، عرش خداى عزّ و جلّ امروز در جهان است ، زيب و فرّ و نور و بهاى جهان از انتشار انوار عرش است كه مستمدّ است از نور وجه ذى العرش كما ورد فى الخبر « اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له الظلمات و صلح عليه امر الدنيا و الآخرة » . اما مستقرّ كينونت عرش انسان است ، عرش چند گاهى از آن در جهان نهاده كه هنوز خانهء وجود انسان تمام نشده ، همچون محلى عاريتى كه شخص سازد و در آن نشيند تا خانه بسازد و چون خانه تمام شد نقل به آنجا كند و آن محل عاريتى ويران