عبد الرحمن جامى

88

أشعة اللمعات ( فارسى )

حقيقت بين « درنگرى » ببينى كه شعر : « بر نقش خود است فتنه ، نقّاش * كس نيست در اين ميان تو خود باش » چون از كلام سابق چنان معلوم شد كه ، ظاهر در آينهء عين عاشق ، صورت معشوق است ، محل آن بود كه محجوب را توهّم آن شود كه معشوق يا چيزى از وى در عاشق حلول كرده است ؛ ظهور معشوق را در عاشق ، به ظهور آفتاب در ماه تمثيل مىكند و مىگويد : « ماه آينهء آفتاب است » مىتواند بود كه از ماه ، نور مقيّد به ظهور در جرم وى خواهند و به آفتاب ، نور بسيط مطلق كه از جرم وى منبسط مىگردد و حينئذ مماثلت ميان مثال و ممثّل له بر وجه كمال واقع مىباشد ؛ زيرا كه بر اين تقدير ، حكم به آنكه « همچنان‌كه از ذات خورشيد در ماه هيچ نيست ، لذلك ليس فى ذاته من سواه شىء و لا فى سواه من ذاته شىء » ، بنابرآن خواهد بود كه ميان ماه و آفتاب اثنينيّت نيست ، چنان‌كه ميان مظهر و ظاهر ؛ چه يك حقيقت را به اعتبار تقيّد ، مظهر گويند و به اعتبار اطلاق ، ظاهر ؛ و اگر چنانچه از ماه و آفتاب ، آن دو جرم منير ، خواهند مماثلت ، جز به آن نخواهد بود كه از جرم يكى در جرم ديگرى هيچ نيست ؛ امّا نه به سبب وحدت ، چنان‌كه در ممثل له است ، بلكه به سبب مغايرت ؛ و قوله : " ليس فى ذاته من سواه شىء " از براى تعميم فايده است و اگر نه در اداى مقصود ، ليس فى سواء من ذاته شىء ، كافى است « چنان‌كه نور مهر را » كه در آينهء ماه ظاهر شده است ، « به ماه نسبت كنند » و نور ماه گويند ، همچنين « صورت محبوب را » كه محبوب در مراتب به آن صورت ظاهر مىگردد ، « به محبّ اضافت كنند » ؛ چنان‌كه مولانا شمس الدّين كشّى ، در اين رباعى به آن اشارت كرده است : « هر نقش » و صورت « كه » از ظهور احكام و آثار اعيان ثابته ، « بر تختهء هستى » كه ظاهر وجود است « پيداست ، آن صورت آن‌كس است كان نقش آراست ، درياى كهن » كه وجود قديم است ، « چو بر زند موجى نو » از صور حوادث ، « موجش خوانند و » و صورت تموّج را مضاف به آن موج دارند و آن موج ، « در حقيقت درياست » « 1 »

--> ( 1 ) . « هر نقش كه بر تختهء هستى پيداست * آن صورت آن‌كس است كان نقش آراست درياى كهن چو بر زند موجى نو * موجش خوانند و در حقيقت درياست » .