عبد الرحمن جامى

74

أشعة اللمعات ( فارسى )

مضروب مثلش لفظ ضرب به خصوصه سارى نيست بلكه سارى در آن‌ها لفظ مطلق است ؛ « و عشق در مقرّ عزّ » و مقام وحدت ، « خود از تعيّن » يعنى تعيّن عاشقى و معشوقى ، « منزّه است و در حريم عين خود از بطون » كه صفت عاشق است ، « و ظهور » كه صفت معشوق است ، « مقدّس ؛ بلى بهر اظهار كمال » يعنى كمال ذاتى و اسمايى « از آن روى كه عين ذات خود است » ؛ زيرا كه وى را به اعتبار انتساب اسماء و صفات به وى ، ذات گويند ؛ « و عين صفات خود » زيرا كه صفات وى كه نسبت و اعتبارات وى است ، عين وى است در وجود خارجى نه امرى زايد بر وى . و اين كلام ، تعليل است مر وحدت متجلّى و متجلّى له را كه بعد از اين مذكور مىشود ؛ زيرا كه امتياز ميان ايشان جز به اختلاف نسبت و اعتبارات نيست و به حسب ذات متفقند ؛ چنان‌كه مىگويد : « خود را در آينهء عاشقى » من حيث باطن الوجود الّذى من خواصّه الامكان ، « و معشوقى » من حيث ظاهر الوجود الّذى من لوازمه الوجوب ، « بر خود عرضه كرد ، حسن خود را » من حيث ظاهر الوجود ، « بر نظر خود » من حيث باطن الوجود ، « جلوه داد ، از روى ناظرى » يعنى ناظرى باطن وجود ، « و منظورى » يعنى منظورى ظاهر وجود ؛ « نام عاشقى » مر باطن وجود را « و » نام « معشوقى » مر ظاهر وجود را « پيدا شد ؛ نعت طالبى و مطلوبى » بر همين قياس ؛ « ظاهر گشت ؛ ظاهر را » يعنى ظاهر وجود را كه واجب است - تعالى - « به باطن » يعنى باطن وجود كه ممكن است ، « نمود ؛ آوازهء عاشقى » از ممكن « برآمد باطن را » يعنى باطن وجود را كه ممكن است ؛ « به ظاهر » يعنى ظاهر وجود - من حيث تجلّياته الجماليّة - « بياراست » پس جمال ظاهر وجود مشهود شد ، « نام معشوقى » مر ظاهر وجود را ؛ « آشكار شد ؛ نظم : يك عين متّفق » « 1 » يعنى حقيقت مطلقه عشق « كه » به حكم « كان اللّه و لا شىء معه » « كه جز او ذرّه‌اى نبود ، چون گشت ظاهر » به تجلّيين علمى - غيبى و وجودى - شهادى « اين همه اغيار آمده » يعنى وجودات متغايره به خصوصياتها و مغايره مر حقيقت مطلقه را ، به سبب تقيّدات

--> ( 1 ) . « يك عين متّفق كه جز او ذرّه‌اى نبود * چون گشت ظاهر اين همه اغيار آمده » .