عبد الرحمن جامى
204
أشعة اللمعات ( فارسى )
نتواند بود » اگرچه به حسب نمود متعدّد و متكثّر نمايد ؛ « بيت : اشيا اگر صدست و گر صد هزار و بيش * جمله يكى بود به حقيقت چو بنگرى » يعنى همه يكى بود هم از جهت حقيقت كه عين ثابته است و هم از جهت وجود و هم از جهت تعيّن ؛ زيرا كه عين ثابتهء اشياء ، همان حقيقت وجود است كه در حضرت علم به صور آنها برآمده است و وجود اشياء ، نفس حقيقت وجود است كه به سبب اقتران به اعيان ثابته ، متعدّد و متكثّر گشته است و تعيّنات وجود آن اقتران ، صور شئون مستجنّه در غيب ذات است ؛ پس همه يكى باشد و از غير نشان نباشد ، و چون همه يكى باشد و صفات ايشان صفات آن يكى ، كه محبوب است ، « پس صفات ، جمله ، محبوب را باشد و محبّ را از خود هيچ صفتى وجودى نتواند بود ، عدم را صفت وجودى چگونه تواند بود ؟ اما اگر از راه كرم ، محبوب » به تجلّى وجودى يا تجلّى شهودى ، « در خانهء محبّ » يعنى عين ثابتهء وى به تقدير اوّل ، و دل صافىشدهء وى به تقدير ثانى ، « قدم نهد » و تجلّى كند « و خانه را به جمال خود منوّر كند و صاحبخانه را » كه محبّ است ، « به كسوت صورت » اسماء و صفات « خود مشرّف گرداند و خود را در لباس محبّ بر خود » در مرتبهء جمع يا فرق ، « جلوه دهد ، محبّ را در خود به غلط نبايد افتاد » و توهّم اتصاف خود به آن صفات را به خود راه نبايد داد ؛ « كه همه هيچند هيچ ، اوست كه اوست » . « شيخ الاسلام » ، ابو اسماعيل عبد اللّه الانصارى ، « گفت كه : حقّ تعالى خواست كه صنع خود ظاهر كند » تا مصنوعات مجالى اسماء و صفات او باشند ، « عالم را آفريد » ؛ زيرا مظاهر متفرقهء عالم مجالى ، اسماء و صفات اويند « و خواست كه خود را ظاهر كند » با حديث جمع كمالى ، « آدم را بيافريد » ؛ زيرا كه آدم مظهر كمالى جمعى واحدى - احدى است ؛ و در بعض نسخ اين بيت را الحاق كردهاند : « آن پادشاه اعظم در بسته بود محكم * پوشيد دلق آدم ناگاه بر در آمد »