عبد الرحمن جامى

199

أشعة اللمعات ( فارسى )

عربية : لانّى فى الوصال عبيد نفسى * و فى الهجران مولى للموالى و شغلى بالحبيب بكلّ وجه * احب الى من شغلى بحالى » يعنى بعدى كه مراد محبوب است پيش من خوش‌تر است از قربى كه مراد من باشد ؛ زيرا كه وقتى كه در قربىام كه مراد من است ، بندهء حقير ذليل نفس خودم كه در تحصيل مراد وى ايستادگى مىنمايم ، و در بعدى كه مراد محبوب باشد ، خواجه‌ام مر خواجگان را ؛ زيرا كه حينئذ بندهء خواجه‌ام و به تحصيل مراد خواجه ، قيام مىنمايم كه همهء خواجگان بندهء بندگان وىاند ، و مشغولى من به محبوب من و در بندگى وى ايستادگى نمودن به هر وجه كه باشد دوست‌تر است به من از شغل من به حال نفس و مراد وى دادن ، و اگرچه اين حال بر نفس گران است ، اما چه توان كرد حكم عشق اين است ؛ بيت : مگس قند و پروانه آتش گزيد * هوس ديگر و عاشقى ديگر است « و اگر محبّى باشد كه » از مقام " كنت سمعه و بصره " ، « محبوب صفت او شده باشد » و آن خصوصيّت تعلّق به صفتى دون صفتى نمىدارد و بعد و محبّت ، هر دو صفت محبّند پس عين حقّ باشند ؛ پس محبى « اگر بعد را دوست داشته باشد محبوب را » كه به صورت صفت بعد ظاهر شده ، « به محبوب » كه به صورت صفت محبّ برآمده ، « دوست داشته باشد و اين غايت وصل بود در عين بعد » ؛ زيرا كه بعد از جهت صدق معنى خود مقتضى مفارقت است و از آن جهت كه وى صفت محبّ است و صفات محبّ عين محبوب ، غايت وصل است . « و هركس راه اينجا نبرد ؛ » اين سخن خالى از خفايى نيست ؛ زيرا كه عينيّت صفات محبّ با محبوب در صفات وجودى راست است ؛ زيرا كه هرچه به وجود متصف است - چه در عين و چه در علم و چه از ذوات و چه از صفات - از قبيل صور تجلّيات وجود حقّ است ، امّا در صفات اعتبارى نسبى چون قرب و بعد مثلا عينيّت مشكل