عبد الرحمن جامى
180
أشعة اللمعات ( فارسى )
وى بيند ، سبب عشق مىگردد و معنى اخير به سياق كلام مناسبتر مىنمايد . « عشق مستولى گشت ظاهر و باطن عاشق را به ترانهء " انّ المحبّ لمن يهواه زوّار " » يعنى عاشق سرگشته ، دايم گرد كوى محبوب گردد و خاك مشك بوى او را بويد ؛ بيت : طواف حاجيان در كعبه باشد * طواف عاشقان در كوى جانان « به رقص و حركت درآورد ؛ » باطن را هميشه و ظاهر را در بعضى اوقات ، رقص ظاهر ، رقص معهود است يا اعمال ظاهرهء مترتّبه بر استيلاى عشق ، و رقص باطن تقلّب و تحوّل وى در احوال و مقامات باطنى . « تا ابد الآبدين نه آن نغمه ، منقضى شود و نه آن رقص ، منقرض ؛ چه مطلوب » كه حضرت حقّ است به اعتبار شئونات و تجلّيات جزئيه ، « نامتناهى است ؛ اينجا زمزمهء عاشق همه اين بود كه ، بيت : تا چشم برگشادم نور رخ تو ديدم * تا گوش باز كردم آواز تو شنيدم پس عاشق دايم در رقص و حركت معنوى است و اگرچه » در بعضى اوقات « ظاهر ساكن نمايد ، وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ « 1 » » ؛ نظم : مزن طعن بىدردى اى مدعى ! * گر از جا نجستيم در رقص و درد به صورت چو كوهيم مانده به جاى * به معنى چو ابريم گيتى نورد « خود چگونه ساكن تواند بود كه هر ذرّهاى از ذرّات ، محرّك اوست ؛ چه هر ذرّه كلمهاى است » از كلمات وجودى « و هر كلمه را اسمى است » از اسماء الهى كه آن كلمه ، مظهر اوست ؛ « و هر اسمى را زبانى است » خاصّ در بيان اسرار مسمّى « و هر زبانى را قولى » دال بر آن اسرار « و هر قولى را از محبّ ، سمعى » مناسب آن قول ؛ « و چون » تيز گوش شوى ، « نيك بشنوى ، قايل و سامع را » كه در مرتبهء فرق دو مىنمايد ، در مرتبهء جمع ، « يكى يا بى كه السّماع طير يطير من الحقّ الى الحقّ » مصرع : مرغى است سماع كز حقّ آمد سوى حقّ .
--> ( 1 ) . نمل ( 27 ) آيهء 88 .