عبد الرحمن جامى
170
أشعة اللمعات ( فارسى )
يعنى نور استعدادى ، « عاريت دهد تا بدان نور آن جمال را بيند و از او تمتع گيرد و چون بدان نور از آن شهود » يعنى شهود جمال « حظّى تمام بستد ، باز فروغ نور روى او عين عاشق را نور ديگر » يعنى نور ، استعدادى ديگر « بخشد تا بدان نور » يعنى نور استعداد ، « ملاحظهء نورى » يعنى نور جمالى « روشنتر از اوّل كسب كند » ؛ زيرا كه هربار استعداد زيادت مىشود - « و على هذا » القياس - هر نور استعدادى ، مستلزم شهود نور جمالى است و هر شهود نور جمالى ، مستتبع نور استعدادى الى ما شاء اللّه . « بر مثال تشنه كه آب دريا خورد ؛ هرچند بيش خورد ، تشنهتر گردد » و هرچند تشنهتر گردد بيش خورد ؛ نه آب دريا را نهايتى و نه تشنگى تشنه را غايتى ؛ و همچنانكه هرچند آب دريا خوردن بيش ، تشنگى بيش ، همچنين « هرچند يافت » يعنى وجدان حقيقت ، « بيش ، طلب » يعنى طلب وى « بيش ؛ بيت : همه چيز را تا نجويى نيابى * به جز دوست را تا نيابى نجويى » يافت : آن است كه ذات يافت شده يا بنده را حاصل باشد ، و شكّ نيست كه علم به چيزى مستلزم يافت وى نيست ؛ پس مىتواند بود كه معلوم مفقود بود ، و شرط در جستن و طلب كردن هر چيز آن است كه آن چيز معلوم بود ؛ زيرا كه تا چيزى را ندانند ، طلب نتوان كرد و تا طلب نكنند نيابند ؛ اما در طلب حقّ سبحانه ، همچنانكه معلوميّت وى به وجهى از وجوه شرط است ، همچنين يافت وى به وجهى شرط است ؛ زيرا كه تا به اسم " المريد " بر باطن مريد تجلّى نكند و طالب آن تجلّى را در خود باز نيابد ، به ارادتى معتدّها كه شرط يافت و وصول است ، متحقّق نگردد و به مجرد علم به وى مادام كه اين ارادت از باطن وى سر بر نزند ، وصول ميسّر نيست . « تشنه اين آب هرگز سيراب نشود ؛ عربية : ما يرجع الطّرف عنه عند رؤيته * حتّى يعود إليه الطّرف مشتاقا » مىگويد ، رباعى : يك چشم زدن ز روى آن شمع طراز * هرگز نكنم ديدهء غمديده فراز