عبد الرحمن جامى
159
أشعة اللمعات ( فارسى )
يعنى سرود گفتند از براى من آرزوهاى دل من و من نيز سرود گفتم چنانكه ايشان مىگفتند ، و بوديم ما آنجا كه ايشان بودند و ايشان هم بودند آنجا كه ما بوديم . « حلاج را پرسيدند كه : " تو بر چه مذهبى ؟ " گفت : " بر مذهب خدا » يعنى من بر همان راه مىروم كه مرا مىبرد ؛ « رباعى : آنكس كه هزار عالم از رنگ نگاشت * رنگ من و تو كجا برد اى ناداشت اين رنگ همه هوس بود يا پنداشت * او بىرنگ است ، رنگ او بايد داشت » يعنى آنكس كه همهء رنگها نگاشتهء وى است كى تابع رنگ من و تو خواهد بود ، بلكه ما را تابع او كه به هيچيك مقيّد نيست ، مىبايد بود تا ما را به هر رنگ كه برآرد ، برآييم ؛ پس ما بر مذهب وى باشيم و تابع وى نه وى بر مذهب ما و تابع ما . « اگر از ناهموارى زمين در سايه كژى بينى ، آن كژى عين استقامت او » يعنى استقامت سايه « دان ؛ چه راستى ابرو در كژى اوست ؛ مصرع : [ نقشم از مصلحت چنان آمد ] * از كژى راستى كمان آيد » يعنى همچنانكه راستى هريك از كمان و ابرو در كژى اوست ؛ زيرا كه راستى ايشان عبارت از آن هيئتى است كه مىبايد برآن باشند تا ابرو و كمان باشند و شكّ نيست كه آن معنى در كژى ايشان راست مىآيد ، همچنين استقامت و راستى حقيقت و بودن آن بر طريق مستقيم آن است كه مىبايد كه ظهور آن در قوابل ، به حسب اقتضاى قابليّت ايشان باشد و هرچه قابليّت ايشان تقاضا كند بر آن وجه باشد ؛ پس اگر چنانچه قابل ، تقاضاى آن كند كه حقيقت در آن اسم " المضلّ " ظاهر شود ، ظهور وى بر طريق استقامت خواهد بود كه اگر به فرض مستقيم نخواهد بود ، پس ظهور اسم " المضلّ " مثلا در مظهر خود بر طريق استقامت است ، و كژى كه در او متوهّم مىشود به قياس وى به مظهر اسم الهادى ، آن كژى عين راستى اوست چون : سايه كج بر زمين معوج . « و الحقيقة كالسكرة » يعنى حقيقت متسمى به جميع اسماء و سارى در جميع حقايق و ظاهر در جميع مظاهر همچون كره است ؛ همچنانكه « بر هرجا » از كره « كه انگشت