عبد الرحمن جامى
140
أشعة اللمعات ( فارسى )
همچنين چون آينهء معنوى دل از خشونات صور كونيّه خلاص يافت و نوريّت و صفا ، وى را فروگرفت و ظلمات خواهشهاى طبيعى از وى زائل شد ، در قبول تجلّيات ذات و صفات الهيّه ، حاجت به سير و سلوك ندارد ؛ زيرا كه سير و سلوك وى عبارت از تصفيه و تصقيل وجه قلب است ؛ چون آن به صفا و صفالت رسيد از آن مستغنى شد . « خود از اين خلوتخانه سفر نتوان كرد » ؛ زيرا سفر كه سير الى اللّه است تا اينجا بيش نيست - فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ - « 1 » يعنى چون در عين مقصوديد كجا مىرويد « از اينجا غربت ممكن نيست » ؛ زيرا كه " الفانى لا يرد الى أوصافه " . « " لا سياحة في أمّتى " » در اين اشارت است كه به حقيقت ، امّت وى اهل فناء فى اللّهاند « اينجا راه » كه عبارت از مسافتى است كه ميان بنده و خداوند است « برسد ؛ طلب » يعنى طلب وصول « نماند » ؛ زيرا كه بعد از وصول ، طلب آن محال است ؛ « قلق » و اضطرابى كه از براى وصول باشد « بياراميد ؛ ترقى » در مراتب سير الى اللّه « تمام شود ؛ اضافات ساقط افتد ؛ اشارات مضمحل گردد » ؛ زيرا كه در اضافت و اشارت از مضاف و مضاف اليه و مشير و مشاراليه ناچار است و در اين مقام ، همه متقابلات لباس اثنينيّت بيرون كردهاند ؛ « حكم " من " » كه منبى از ابتداء است ، « و حكم " الى " » كه مشير به انتهاء است ، « طرح افتد ؛ چه وجود را » يعنى بحر وحدانيّت وجود حقّ را ، « ابتدا و انتها نيست تا طرف تواند بود ؛ اينجا زبان حال صاحب خلوت همه اين گويد ، شعر : خلوت به من أهوى فلم يك غيرنا * و لو كان غيري لم يصحّ وجودها » كان در موضعين ، تامّه است و وجود به معنى يافت است نه به معنى كون و حصول ، و ضمير وجودها راجع به من اهوى و تأنيث بنابرآن است كه شايع در عرف شعراى عرب ، تأنيث محبوب است ؛ يعنى خلوت گزيدم به آنكه دوست مىدارم وى را و نبود در آن خلوت كسى كه غير يكى از ما هر دو باشد و شكّ نيست كه چون در آن خلوت غير هيچيك نباشد ، مىبايد كه ايشان لباس غيريّت بيرون كرده باشند و اگر نه غير
--> ( 1 ) . تكوير ( 81 ) آيهء 26 .