عبد الرحمن جامى
137
أشعة اللمعات ( فارسى )
نور رنگين شده و يقين است كه نور - فى حدّ ذاته - قابل و پذيراى رنگ نيست ؛ « و اگر ندانى كه چه مىگويم در چشم من آى و مىنگر تا بينى ! نظم : آفتابى در هزاران آبگينه تافته * پس به رنگ هر يكى تابى عيان انداخته جمله يك نور است اما رنگهاى مختلف * اختلافى در ميان اينوآن انداخته » يعنى پرتو هستى حقّ و آفتاب وجود مطلق ، بر آبگينهء اعيان ثابته تافته است و به صبغ احكام هريك از آن اعيان ، منصبغ گشته و متعدّد نموده ؛ اين تعدد وى به حسب نمايش است و در حقيقت همچنان بر صرافت وحدت خود است و اين اختلاف از تغاير احكام اعيان متوهّم مىشود « 1 » . اعيان همه شيشههاى گوناگون بود * كافتاد بر آن پرتو خورشيد وجود هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود * خورشيد در آن هم به همان شكل نمود .
--> ( 1 ) . در نزد عرفا و اهل اللّه ، حقيقت وجود منبسط ، جواهر هستند و تعيّناتى را كه به خود مىگيرد از عقل اوّل تا مادّه اوّلى همه اعراض هستند ، نه اعراضى كه منطقيين مىگويند ؛ همانطورى كه تجلّى حقّ تعالى به اسماء و صفاتش از شئونات او هستند ، حلول در اين مرتبه نداريم و به لسان فلسفى كه صدر المتألهين اين مطالب را به لسان برهان آورده است كه اعراض از شئونات جواهرند ، پس نمىتواند كه حلول باشد .