عبد الرحمن جامى

133

أشعة اللمعات ( فارسى )

از جهت اشراق نور ستارهء راح محبت كه مزيل ظلمات كثرت تعيّنات خلقيّه است ، برابر شود در آن صباح همه متقابلات : مست با هشيار و مىپرست با پرهيزگار يكى نمايد ؛ و حمل بيت بر اين معنى از جهت مناسبت مقام است و اگر نه معانى ديگر نيز محتمل است . و چون در كلام سابق مذكور شد كه محبّ در بحر احديّت مضمحل و ناچيز مىگردد ، محل آن بود كه محجوبان را توهّم آن شود كه مراد به آن فناى وى است در نفس الأمر ، نه در نظر شهود خودش دفع آن توهّم را مىگويد . « نور » يعنى نور غالب ، « نور را » يعنى نور مغلوب را « نسوزد ، بلكه » نور مغلوب « در او » يعنى در نور غالب ، « مندرج گردد » چنان‌كه در روز نور ستاره در نور آفتاب اندراج مىيابد ، نه آنكه نيست مىشود ؛ « پس اهل احديّت را نه خوف باشد نه رجاء ؛ نه نعيم نه جحيم ؛ به » « 1 » « ابو يزيد را گفتند : " كيف اصبحت ؟ " گفت : " لا صباح عندى و لا مساء " » يعنى در وقت من اختلاف نيست كه گاهى صبح كشف و تجلّى آيد و گاهى شب احتجاب و استتار روى نمايد ؛ « اينجا كه منم نه بامداد است و نه شام * نه بيم و نه اميد و نه حال و نه مقام » « إنّما الصّباح و المساء لمن يتقيّد بالصّفة و انا لا صفة لى » يعنى در عالم تقابل و دو رنگى كه عالم صفات است ، صباح تجلّى و مساء استتار باشد و اهل آن عالم كسانىاند كه به صفات خود مقيّدند و به مقام بىصفتى نرسيده‌اند و به آن متحقّق نگشته و من كه در بحر احديّت ذات ، مضمحل شده‌ام و به كشف ذات متحقّق گشته‌ام ، مرا صفت نيست ، تجلّى و استتار كى تواند بود ؟ « چون نيست مرا ذات صفت چون باشد ؟ » .

--> ( 1 ) . در نسخ اصل لمعات اين عبارت را اضافه دارد .