عبد الرحمن جامى
130
أشعة اللمعات ( فارسى )
و مىتواند بود كه حكم به آنكه دوام ظهور صفت محبوب است و خفا صفت محبّ از حيثيّت ظاهريّت ايشان باشد ؛ لأنّ المظهر من حيث مظهريّته باطن ؛ لأنّ حكمه حكم المرآة ، فالمرآة إذا امتلأت بما ينطبع فيها لا ترى و إنّما يرى المنطبع ، فلذا قيل ؛ كلّ مظهر باطن و الظاهر هو المنطبع . و اين معنى مناسب مىنمايد به آنچه بعد از اين مذكور مىشود كه « چون صورت محبوب » عند التّجلى الوجودى او الشّهودى « 1 » « در آينهء عين محبّ ظاهر شود ، آينه » يعنى آينه عين محبّ ، « به حسب حقايق خود » يعنى حقايقى كه مأخوذ است در وى از ذاتيّات و عرضيّات در تجلّى وجودى يا امورى كه به آن متحقّق شده است در سلوك از احوال و مقامات در تجلّى شهودى ، محبوب « ظاهر را حكمى بخشد » كه آن حكم پيش از ظهور در آينه نبوده باشد ، يعنى به احكام خود منصبغ گرداند ، چنانكه در آينه ، محسوس مىبينى كه احكام وى از استدارت و طول و غيرهما ، در صورت منطبع در وى تأثير مىكند ، « چنانكه ظهور » صورت « ظاهر » در آينه « او را » يعنى آينه را « اسمى » بخشد كه پيشتر از آن ظهور ، آن اسم بر آينه منطلق نشدى ، چون اسم موجود و اقسام آن از جوهر و عرض و انواع و اشخاص آن ؛ زيرا كه اعيان ثابته كه صورت معلوميّت آنهايند ، در مرتبهء علم ، مادام كه آينهء وجود مطلق نشوند و وجود مطلق منصبغ به احكام ايشان نشود ، موجود نشوند و اسم جوهر و عرض و اسماء و انواع و اشخاص ايشان بر آنها ، به حقيقت منطلق نگردد . و اين در تجلّى وجودى است ؛ و امّا در تجلّى شهودى ، چون اسم مريد و عارف و محقق و غير آنها ، از اسمايى كه بر بنده به حسب اختلاف تجلّيات منطلق مىگردد ، زيرا كه تا حقّ - سبحانه و تعالى - بر باطن بنده به صفت ارادت ، تجلّى نكند وى را مريد
--> ( 1 ) . ظاهر اين كلام ( النّفس الرّحمانى ) او ، عين مرتبهء الهيّه است و در حقيقت آن تجلّى وجودى است كه ظهور دارد از مرتبهء الهيّه و صورتش حامل احكام اسماءاند و براى همين نسبت داده شده است به ( الرحمن ) كه آن اسم جامع است و تجلّى شهودى ، در شهادت است ؛ پس سالك آن را يعنى قلب حقّ را در اين تجلّى مىبيند .