عبد الرحمن جامى

121

أشعة اللمعات ( فارسى )

« و اگر جلال او » يعنى جلال محبوب و قهر احديّت او ، « از درون پردهء معنى » يعنى در لباس معنى « بر عالم ارواح » ؟ زيرا كه متجلّى له در تجلّى معنوى ، حقيقت روحانيت سالك است « تاختن آرد محبّ را چنان از او » يعنى از وجود كونى او ، « بستاند كه از او » يعنى از وجود كونى او « نه رسم ماند و نه اسم ؛ اينجا محبّ » - من حيث وجوده الكونى - « نه لذّت شهود يابد و نه ذوق وجود » « 1 » يعنى يافت « شناسد » و اگر لذّتى و ذوقى به وى مضاف بود به اعتبار وجود حقّانى و بقاى بعد الفنا تواند بود ؛ « اينجا فناى من لم يكن » وجود ممكن است ، « و بقاى من لم يزل » كه وجود واجب است ، « با او نمايد كه شعر : « 2 » " ظهرت لمن أبقيت " » - أي أبقيته - « بعد فنائه ، فكان بلا كون ، لأنّك كنته » - أى كنت إيّاه فوضع الضّمير المتّصل موضع المنفصل على غير المختار - يعنى ظاهر شدى مر آن كسى را كه باقى گردانيده‌اى او را به بقاى خود ، بعد از فانى شدن وجود كونى او ؛ پس وى مىباشد بىوجود كونى ؛ زيرا كه تو قائم مقام وجود كونى وى شده‌اى ؛ « وى اگر محبوب » كه - فى حدّ ذاته - مجرد و مبرّاست از تعيّنات صورى و معنوى ، « حجاب صورت و معنى از پيش جمال و جلال » اين نشرى است بر ترتيب لفّ ؛ زيرا كه جلال كه منبى از بطون است ، تعلّق به معنى مىدارد و جمال كه مشعر به ظهور است ، نسبت به صورت مىبايد ، « برافكند ، سطوت ذات محبوب بىحجاب صورت و معنى ، اينجا با محبّ همه اين گويد كه ، بيت : در شهر نگويى كه تو باشى يا من ؟ كاشفته بود كار ولايت » يعنى حكومت ، « به دو تن رخت بربند ! » به صيغهء امر است و از مقولهء قول است « كه إذا جاء نهر اللّه بطل نهر

--> ( 1 ) . و فقط كسانى كه داراى مقام تمكين و دعوت محمّديه باشند ، تجلّيات حقّ تعالى آن‌ها را به حالت صعق نمىبرد و اگر به حالت صعق برد ، بلافاصله به حالت صحو مىآيند و در اين صحو بعد از صعق است كه تجلّيات حقّ تعالى دايما در آن‌ها ظهور پيدا مىكند كه لذّت شهود و ذوق وجود را حسّ مىكنند و در اين حالت ، آن‌چنان سرور و بهجتى به آن‌ها دست مىدهد كه تصوّرش نتوان كرد . ( 2 ) . « ظهرت لمن أبقيت بعد فنائه * فكان بلا كون لأنّك كنته » .