عبد الرحمن جامى

114

أشعة اللمعات ( فارسى )

مرد عشق تو هم تويى كه تويى * دايما بر جمال خود نگران » و چون معلوم شد كه جمال هر دو منحصر است در آن حضرت ، « پس بر مجنون » به شرط آن « كه نظرش » كه همان نظر حقّ است - سبحانه - به چشم وى « در آينهء حسن ليلى بر جمال مطلق بود ، قلم انكار نرود » ؛ زيرا كه آن فى الحقيقة نظر حقّ است بر جمال حقّ و مجنون در ميان نى ؛ « بيت : اين‌چنين عاشقى كه مىطلبى * در همه آفتاب گردش نيست » مىتواند بود كه « يا » ى عاشقى مشبع باشد و مصدرى ؛ و مىشايد كه غير مشبع باشد و افادهء تنكير كند ، يعنى چنين عاشقى كه در مظاهر مقيّده ، جمال مطلق بيند و به آن حاضر باشد ، « يا » ى عشقى كه متعلّق آن در مقيّدات مطلق باشد در گردش روزگار ناياب بود ، « هيهات هيهات » ! يعنى دور است و چه دور است كه عشقى چنين يا عاشقى چنين يافت شود ؛ زيرا كه تا سالك ، از بشريّت خود خلاصى نيابد ، اين سعادت وى را دست ندهد و از هزاران ، يكى را اين خلاصى روى ننمايد ؛ « بيت : دعوى عشق مطلق مشنو ز نسل آدم * آنجا كه شهر عشقست انسان چه كار دارد » يعنى دعوى عشق جمال مطلق يا دعوى عشقى كه خودش مطلق باشد ، به اعتبار متعلّق مشنو ز نسل آدم ، يعنى مادام كه به بشريّت گرفتار است و از گرفتارى به خود رهايى نيافته ، آنجا كه مقام چنين عاشقى است ، مراسم انسانيت را چه‌كار و چون جمال و محبّت جمال را در حضرت حقّ - سبحانه و تعالى - منحصر داشت ، مىخواهد كه بيان كند كه همهء موجودات جميلند و محبوب ؛ پس مىگويد : « هرچه بينى آينهء جمال اوست پس همه جميل باشند » ؛ قال تعالى : الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ « 1 » « لاجرم همه را دوست دارد و چون درنگرى خود را دوست داشته باشد » ؛ زيرا كه جمال اوست كه در آينهء اشياء نموده « خود هر عاشقى كه بينى » چه آن عاشق ، حقّ باشد

--> ( 1 ) . سجده ( 32 ) آيهء 7 .