عبد الرحمن جامى

113

أشعة اللمعات ( فارسى )

شهادت داده ؛ چنان‌كه در حديث وارد است كه « " من عشق و عفّ و كتم [ ثمّ ] مات ، مات شهيدا " » يعنى هركه محبت وى مر جمال صورى را ، به حدّ عشق انجامد و در آن عشق به واىهاى نفس نيارامد و آن را به قصد چاره‌سازى با اغيار در ميان ننهد و اندوه آن را از دل بيرون ندهد و در آن اندوه ، از هستى فانى خود بميرد ، هرآينه از سعادت شهادت بهره گيرد ؛ و شرط عفت و كتمان ، از براى آن است كه عفت دليل است بر آنكه سبب محبت يكى از آن مناسبات است ، كه در مقدّمات مذكور شد ، نه ميل طبيعى شهوانى ؛ و كتمان بر آن دلالت مىكند كه محبت ، مضاف به آن سرّ وجودى است كه مكتوم و باطن است نه به نفس و طبيعت تا به افشا و اظهار به غير چاره‌جويى كند ؛ « نظر مجنون در حسن ليلى بر جمالى است » يعنى جمال مطلق « كه » هرچه « جز آن جمال » مطلق نمايد در مظاهر و مجالى « همه قبيح است » ؛ زيرا كه ظاهر در مظاهر ، همان جمال مطلق است متعيّن به تعيّنات عدمى و تقيّدات اعتبارى ؛ پس آنچه در مظاهر ، مغاير جمال مطلق است جز تعيّنات و تقيّدات كه روى در عدم دارند امرى ديگر نيست و هرچه روى در عدم دارد ، قبيح است ؛ « و اگرچه مجنون نداند ، " انّ اللّه جميل " » يعنى خداى تعالى ، جميل است و چون در اداى مقصود ، اثبات جمال مر آن حضرت را كافى نبود بلكه از حصر آن در وى چاره نيست ، مىگويد : « غير او را نشايد كه جمال بود ؛ بيت : آن را كه به خود وجود نبود * او را ز كجا جمال باشد و هو يحبّ الجمال » و خداى تعالى دوست مىدارد جمال را ؛ « چه جمال » در هر مرتبه كه باشد - چه الهى و چه كونى - « محبوب لذاته است » ؛ پس هركس كه مشاهدهء آن كند ، - چه حقّ و چه خلق - آن را دوست دارد و از اينجا لازم نمىآيد كه محبت در حضرت حقّ سبحانه منحصر باشد ، با آنكه مقصود بىآن تمام نمىشود ، لاجرم تصريح به انحصار آن مىكند و مىگويد : « اوست » نه غير او « كه به چشم مجنون » مثلا « نظر به جمال خود مىكند در حسن ليلى » مثلا « و به دو » يعنى مجنون ، مثلا « خود را » در صورت ليلى مثلا « دوست مىدارد ، بيت :