عبد الرحمن جامى

110

أشعة اللمعات ( فارسى )

عموم تجلّى اوست مر موجودات را - ظاهرا و باطنا - پس هيچ‌چيز را در هيچ مرتبه‌اى بىوى تحقّق نتواند بود لاجرم : « ناگزير جمله اشياء است . و كيف ينكر العشق و ما في الوجود إلّا هو » يعنى چون ناشناخته ماند عشق و حال آنكه در وجود نيست الّا عشق ، رباعى : در كون و مكان هيچ نبينم جز عشق * پيدا و نهان هيچ نبينم جز عشق حاشا كه ز سرّ عشق غافل مانم * چون در دو جهان هيچ نبينم جز عشق « و لولاه ما ظهر ما ظهر » يعنى اگر عشق نبودى ، ظاهر نشدى آنچه ظاهر شده است ؛ زيرا كه حقايق اشياء ، صور تجلّيات اوست و ظهور ايشان به تجلّى وجودى او بعد از حصول شرائط كه آن‌ها نيز از صور تجلّيات اوست ، پس وى در هر مرتبه از اين مراتب كه مفقود بودى ظاهر نشدى ، آنچه ظاهر شده است ؛ « و ما ظهر فمن الحبّ ظهر » و آنچه ظاهر شده است ، از عشق ظاهر شده است و اين اشارت به مبدئيّت اوست مر اشياء را ؛ « و بالحبّ ظهر » يعنى هرچه ظاهر شده است ، به عشق ظاهر شده است و اين اشارت به نوريّت وى است كه وى به ذات خود ، ظاهر است و ظهور ساير اشياء به اوست ؛ « و الحبّ سار فيه » يعنى عشق سارى است در آنچه ظاهر شده ، چنان سريانى كه دانستى « بل هو الحبّ كلّه » يعنى بلكه آنچه ظاهر شده ، همه عشق است چنان‌كه به تحقيق پيوست ؛ نظم : تو را ز دوست بگويم حكايتى بىپوست * همه از اوست و گر نيك بنگرى همه اوست جمالش از همهء ذرات كون مكشوف است * حجاب تو همه پندارهاى تو بر توست « حبّ » يعنى نسبت محبت و دوستى چنان‌كه سخنان آينده ، مشعر است به آن ، « ذات محبّ است » يعنى صفت ذاتى محبّ است و لازم ممتنع الانفكاك از وى ؛ از جهت مبالغه در اين لزوم وى را ذات او گفته ؛ « و عين او » يعنى نفس او « محال است كه