عبد الرحمن جامى

106

أشعة اللمعات ( فارسى )

مقام محمّدى است و آن جمع است ميان احوال سه‌گانه بىتقيّد به يكى ؛ و نهايت على الاطلاق اين مقام است و مقام جمع الجمع كه شيخ مصنّف آن را نهايت گفته است ، نهايت اضافى است ؛ « نظم : هر دم كه در صفاى رخ يار بنگرد * گردد همه جهان به حقيقت مصوّرش » اين بيت ، ناظر به آن است كه محبوب ، آينه است و محبّ ، مشهود و چون حقيقت محبّ ، كه انسان كامل است ، احديّت جمع جميع حقايق « 1 » است ، از آن جهت گفت كه از شهود در آينهء محبوب ، « گردد همه جهان به حقيقت مصوّرش » . « چون باز در فضاى دل خود نظر كند * بيند چه آفتاب رخ خوب دلبرش » و اين بيت ناظر به آن است كه محبّ ، آينهء محبوب باشد . « گاه اين » يعنى عاشق ، « شاهد او » يعنى معشوق ، « آيد و او » يعنى معشوق ، « مشهود اين » يعنى عاشق ؛ « گاه اين » مشهود كه معشوق است ، « ناظر او » يعنى عاشق ، « گردد و او » يعنى عاشق ، « منظور اين » يعنى معشوق ؛ و در اين مقام نسخ مختلف است و مقصود ظاهر است . « گاه اين به رنگ او برآيد و گاه او بوى اين گيرد » ، هريك از اسم اشارت و ضمير مىتواند بود كه كنايت از عاشق و معشوق باشد ؛ « نظم : عشق مشاطه‌اى است رنگ‌آميز * كه حقيقت كند به رنگ مجاز » يعنى معشوق را كه حقيقت است ، به رنگ مجاز كه عاشق است برآرد ؛ و امّا بيت ثانى را كه اين است : « تا به دام آورد دل محمود * بطرازد به شانه زلف اياز » « 2 »

--> ( 1 ) . اسم اعظم از عالم حقايق و معانى است از جهت حقيقت و معنا ، و از عالم صور و الفاظ است از جهت صورت و لفظ ؛ امّا از جهت حقيقت ، آن احديّت جمع جميع حقايق كه جامع جميع صفات كمالى است و امّا از جهت معنا ، او انسان كامل در هر عصرى و قطب الاقطاب است كه حامل امانت الهى و خليفة الله و نايبش مىباشد . ( 2 ) . اين بيت اشاره است به داستانى كه سعدى راجع به اياز ، وزير سلطان محمود ، ذكر مىكند و عبارت است از : « شنيدم كه در تنگنايى شتر * بيفتاد و بشكست صندوق درّ -