شاه محمود داعى شيرازى

79

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى )

رفت . ديدم كه شخصى بر اسب سوار است و تازيانه‌اى در دست دارد و مىفرمايد كه اين ابرها در حكم ما كرده‌اند . اگر گوييم ببار ، ببارد ، و اگر گوييم مبار نبارد . و بعد از آن اشاره كرد به ابرهايى كه بر سر ما بودند ، كه بر سر ايشان مباريد ! و گويا آن حضرت صاحب ولايت على مرتضى ( ع ) بود . چون بيدار شديم ديديم كه بر اطراف و حوالى ما باران عظيم است و بر سر ما نيست . چنان كه ستاره آشكار است . و برادرم گفت : حضرت رسول ( ص ) را در خواب ديدم . فرمود : باكى نيست ! و صباح كه روان شديم به كاروانى رسيديم . چون ما را ديدند تعجب كردند كه شما در بيابانى كه پناه نداشت با اين‌همه باران چون است تر نشده‌ايد ؟ و ايشان در مغاره‌اى بودند و تر شده بودند و به هر جمعى كه مىرسيديم و احوال سيد را مىپرسيديم ، مىگفتند مردى است دولتمند و دنيادار و اسباب بسيار پيش او جمع شده و ما مىرفتيم و به اين سخنان اعتنايى نداشتيم . شبى حضرت مقدس را در خواب ديدم بر صورت نيكان كه مىفرمودند ما اين‌چنين هستيم . هيچ چيز بر ما نبستند و محبت هيچ بر ما ننشستند . بعد از آن جوى آب بزرگ بود . از آن بجستند و مرا گفتند تو نيز بجه و من نمىتوانستم جستن كنم . ديگر آنكه در آن سفر در بيشه راه گم كرديم و از صباح تا قريب عصر سرگردان بوديم . عصرى كه از آن بيشه خلاص شديم ، شخصى ديديم متوجه و بر ما سلام كرد و دست‌بوسى نمود و گفت : از صبح تا اين وقت انتظار شما مىكشم . گفتيم : ترا از ما چه خبرى ؟ گفت در خواب پيرى ديدم كه