شاه محمود داعى شيرازى

39

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى )

با ظهور خود در نيستى سبب اظهار و ايجاد خلق است ، و نيستى چون در هستى ظهور كند سبب اخفا و اعدام و موت خواهد بود . از طرف ديگر چون نيستى غير واقعى است ، واقعيت معاد ظهور هستى باشد در حقيقت خودش : « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ » . ظهور هستى مطلق در نيستى با فناى مظاهر ملازمت دارد . نيست از جهت نيستى تبديل به هست نمىشود . و بالعكس . « فنا و بقا دو امر اعتبارىاند كه از تجدّد تعيّنات نموده مىشود . وجه نيستى دايما فانى است و وجه هستى دايما باقى : « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ » 41 . بقا نام هستى است در عالم مظاهر . بقاى حقيقى مختص ذات است و بقاى مجازى مخصوص به امتداد مظاهر متوافقه . فنا نيز بدين ترتيب نامى است كه به محو مظاهر و ارتفاع تعيّن داده مىشود . در واقع هر بقايى كه از آن به مجاز سخن مىگوييم - در مظاهر - جلوه‌اى از بقاى مطلق دارد ، چرا كه هر مظهرى در تعيّن وجودى خويش محتاج به اوست . پس در واقع باقى همه اوست . با انقطاع فيض اوست كه عدميّت ذاتى اشيا چهره مىكند و فنا رخ مىنمايد . آنچه كه در اين جهان به جهت ظاهر حس درك مىشود ، همانا دنياست ؛ و آنچه در اين جهان از جهت باطن عقل درك مىشود ، آخرت است . با عبور از پل مرگ و ورود به باطن جهان قضيه برعكس مىشود . يعنى آنچه در اين حال ظاهر است ، باطن جهان است ؛ و آنچه كه مخفى است ، ظاهر آن . فاصله‌ى دنيا و آخرت كيفى است ، نه كمّى : « من مات فقد قامت قيامته » . عالم در كل آن دم به دم و آن به آن معدوم مىگردد و عالم ديگر موجود مىشود . شبسترى سه فهم از قيامت به دست مىدهد . نخست آنكه در هر طرفة العين با هر جزو ، و كل ، با هر شخص و با جميع عالم واقع مىشود . دوم آنكه مخصوص است به عارف ، بعد از مرگ اختيارى به حسب ترقّى ، و تجدد احوال ، و سرعت سريان ، و كشف اسرار .