شاه محمود داعى شيرازى

36

نسايم گلشن ( شرح شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى ) ( فارسى )

انسان مىنگرد ، در اين آينه پيداست : « وَ فِي أَنْفُسِكُمْ » . وقتى كه در آينه مىنگرى ، عكس كه در آينه است - كه همانا عكس خود توست و به انسان العين مسمّاست - داراى چشمى است كه همانا عكس چشمهاى خود توست ، به آن چشمها او نيز در تو مىنگرد . پس در اين حال « خود به خود نگرنده‌ى خود است در خود : لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ 35 » . در اين حال « آينه و عكس و ديده و مردمك ، عين يكديگرند ، و اين شهود احديت جمع و مقام محمدى ( ص ) است ؛ كه حقيقت وحدانيت در مظهر فردانيت ظاهر شود ؛ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى 36 » . باب چهارم در وجود وحدت او تعالى و تقدس است . استدلال اصلى شبسترى در اين باب همان است كه پيشتر بدان اشارت رفت . وجود هست و غير او چيزى جز عدم نيست . عدم يگانه است ، پس وجود نيز يگانه است . ذات وجود نيز از جهت همين طرد عدم و طرد غير مستلزم وحدت و يگانگى است . شبسترى موجودات ممكن را « نه نيست و نه هست » مىنامد . ممكن در وجود و ظهور وجوب دارد و اين وجوب از ناحيه‌ى واجب الوجود به او افاضه شده است ، و گرنه او بر همان عدميّت ذاتى ابتناء دارد . يگانگى ذاتى تنها از واجب الوجود است . حق در مرتبه‌ى ذات احد است ، و در مرتبه‌ى صفات ، واحد . در عددها ، وحدانيت در فردانيت ظهور كرده است ، و عدد ثلاثه كه جامع زوجيت و وحدانيت است ، افضل اعداد است . باب پنجم « در ممكن الوجود و كثرت » است . موجود ممكن امرى است « اعتبارى كه عقل بر وفق خويش از ادراك وجود و عدم به هم در ذهن تركيب كند » . چون سالك در مسير سلوك به نهايت طور خويش رسد كه مبدأ طور كشف است ، آنگاه درمىيابد كه « اعتباريات را در خارج وجودى نيست 37 » . به همين دليل « كثير و كثرت ، قايم است به وحدت كه مبدأ مفهوم اوست » . انسان به اعتبارى مظهر كثرت و به اعتبارى ديگر