صائن الدين على بن تركه

69

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )

باشد . عاشقى را چشم گريان و دل بريان اسباب است و آن سوختگان آتش حرمان را بكمال تواند بود « 1 » . عشقبازان ديگرند و عيش‌سازان ديگرند * آنچه با « 2 » فرهاد مىبينيم در پرويز نيست و امّا نداى نمك ، در اينجا اشارتى است كه ديگ عشق تو را نمك تجريد دربايست است « 3 » ؛ « سالك ار خود « 4 » صد هنر دارد تجرّد « 5 » بايدش » « 6 » فأقبل إليها و انحها مفلسا فقد * وصيت لنصحي إن قبلت وصيّتي « 7 » و چندان چه عقل به حجج قاطعه ، حطّ رتبت و منزلت او مىكرد ، يعنى شرف طرق و فضيلت مسالك از عزّت مقاصد و نفاست نتايج ، معلوم توان كرد و كمال شجره از ثمره ظاهر گردد « 8 » . اين طريق كه مسلوك شما طايفه است ، نهايت آن به غير از شطحيّات لا طائل و طامات بىحاصل نديده‌ايم و نشنيده « 9 » . استحصال معارف يقينى و حقايق الهى كه محصول كارخانهء وجود و ايجاد و فذلك روزنامهء ظهور و اظهار است ، بدين‌طريق ممكن نگردد و برين گونه ميسّر نشود « 10 » ، چون معدن دُر به قَعر دريا باشد * بر خشك طلب كنى ز سودا باشد آن را كه دل و ديدهء بينا باشد * آنجا طلبد دُر كه همان‌جا باشد عنان اختيار را به دست طبيعت دادن ، و در مهوات « 11 » اوديهء مقتضيّات هيولانى و بوادى تنوّعات تفرقهء جسمانى افتادن و فحواى « أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ » [ 471 الف ] را شعار خود ساختن و آنگاه اين را طريق پسنديده و راه برگزيده انگاشتن و تمسّك به مقبولات عامّه و مقولات مستحسنهء ايشان كردن و مبانى قضيّه بر ابيات اهل بطالت و اشعار منهمكان فيافى ضلالت بر مقتضاى « وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ » نهادن ، بجز غرور هواجس نفسانى و تسويلات غوايل شيطانى « 12 » محملى ديگر نخواهد بودنش « 13 » ،

--> ( 1 ) . F و J : + بيت ؛ G : + فرد ( 2 ) . B , F , I و J : در ( 3 ) . F : + مصراع ؛ G : + ع ( 4 ) . I : راهروگر ( 5 ) . I : توكّل ( 6 ) . F : + بيت ؛ G : + شعر ( 7 ) . B : در حاشيه : نح نصيحتى ( 8 ) . F : گشت ( 9 ) . C و E : نه شنيده ( 10 ) . F و J : + بيت ؛ G : + نظم ( 11 ) . B : مهاوى ؛ F : مهامه ( 12 ) . F : + مصراع [ ؟ ] ( 13 ) . B : + ع ؛ F : + بيت ؛ G و J : + شعر