صائن الدين على بن تركه
181
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )
تا دو چشمم به دوست بينا شد * هجر او وصل گشت و خارم ورد 64 ، 137 هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد * چنان افتد كه هرگز برنخيزد 79 هنوز آدم خاكى دم از عدم مىزد * كه جان من در خلوتسراى غم مىزد 78 نى منگر كو ز گيا مىرسد * در شكرش بين ز كجا مىرسد 77 ، 144 آن را كه دل و ديدهء بينا باشد * آنجا طلبد در كه همانجا باشد 69 چون معدن در به قعر دريا باشد * بر خشك طلب كنى ز سودا باشد 69 در عشق از اين بوالعجبيها باشد 77 مكن مكن كه پشيمان شوى و بد باشد * كه بىعنايت جان باغ چون لحد باشد 37 ، 118 خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان * تا سيهروى شود هر كه در او غش باشد 72 ، 141 اين مايهء عمر صرف در چيزى كن * كانگاهكه اين نباشدت آن باشد 39 ، 119 پيوسته تو را حال پريشان باشد * خرج تو همه ز كيسهء جان باشد 119 روى صحرا چو همه پرتو خورشيد گرفت * كى تواند نفسى سايه بر آن صحرا شد 84 ، 148 شست كرشمه چو كمان دار شد * تير نينداخته در كار شد 57