صائن الدين على بن تركه
175
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )
عشق ورزيدم و عقلم به ملامت برخاست * هركه عاشق شد ازو حكم سلامت برخاست 90 ، 152 كه شنيدى كه برانگيخت سمند غم عشق * كه نه اندر عقبش گرد ملامت برخاست 90 ، 152 هر كو به صدق دم زند ار يك نفس بود * چون صبح روشنى جهانيش در قفاست 51 ، 129 صبر كن اى دل كه صبر سيرت اهل صفاست * چارهء عشق احتمال شرط محبّت وفاست 93 ، 153 تاج تو افسوس كه از سر به است * جل ز سگ و توبره از خر به است 52 ، 130 بسا رخنه كه اصل محكمىهاست * بسا انده كه در وى خرّمىهاست 46 ، 124 عقل داند كه چو مهتاب زند دست به تيغ * ردّ تيغش بهاندازهء درع قصبست 58 ، 134 بوسيدن دست تو در آورد به ما جان * در قلزم دست تو مگر آب حياتست 78 افسانههاى خسرو و شيرين ز حد گذشت * ما و حديث عشق تو كانها حكايتست 81 عاشق خويشى تو صورتپرست * زان چو سپهر آينه دارى بدست 82 ، 146 لعل لبش شبى بپسودم من و هنوز * مىليسم از حلاوت آن گربهوار دست 66 ، 138 عشق تو سراسر همه سوز و همه در دست * وين كار بهاندازهء مرديست كه مردست 99 بسا قفلا كه بندش ناپديد است * چو وابينى نه قفل است آن كليدست 46 ، 124