صائن الدين على بن تركه

439

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

أحنّ إلى نجد و إن بعدت نجد * و أصبو إلى هند و إن قدم العهد شوق نجد دارم ، اگر چه دور است ؛ و عشق هند ورزم ، اگرچه روزگار عاشقى ما كهن گشته است 209 ملكت خدودك أسودىّ ، فماؤها * في مقلتي و لهيبها بفؤادي گونه‌هاى تو دو سياه [ چشم و قلب ] را مالك شد : آب گونه‌هايت در [ سواد ] چشم من است و شعلهء فروزانش در [ سويداى ] قلبم 53 مهما انثنى فأنا الطّعين بقامة * هيفاء ، تهزأ بالقنا الميّاد و إذا رنا فأنا القتيل بمقلة * كحلاء أمضى من حدود حداد هرگاه كه او خرامان رود ، من نيزه خوردهء قامت بلند باريك ميانى هستم كه خيزران لرزانى را به حركت در آورده است . و هنگامى كه مرا بنگرد ، كشتهء چشمى سرمه كشيده هستم كه نگاهى برنده‌تر از لبه‌هاى شمشير دارد 192 ألا قل لسكّان وادي الحبيب * هنيئا لكم بالجنان الخلود هان ! ساكنان وادى يار را بگو كه جاودانگى در بهشت بر شما گوارا باد ! ( محل سكونت معشوق همچون بهشت جاودان است ) 190 لا تقل دارها بشرقيّ نجد * كلّ نجد للعامريّة دار و لها منزل على كلّ ماء * و على كلّ دمنة آثار مگو كه سراى او در جانب شرقى نجد است ؛ كه همگى نجد براى ليلى عامرى سرايى است . او را بر سر هر آبى منزلى است و بر بقاياى هر سرايى ، نشانه‌هايى 187 فبح باسم من تهوي و دعني من الكنى * فلا خير في اللّذّات من دونها ستر آشكار كن نام كسى را كه دوستش دارى و مرا از قيد كنايه‌ها خلاص كن . در لذّاتى كه ستر و پوششى مقابل آنها باشد ، هيچ لذتى نيست ( ابو نواس ) 6 أنت الحياة و أنت السّمع و البصر تو زندگى هستى و گوش هستى و چشم 275 ألا فاسقني خمرا و قل لي هي الخمر به من شراب بنوشان و بگو كه شراب است ( پرده‌پوشى مكن ) . ( ابو نواس ) 171