صائن الدين على بن تركه
422
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
درين چمن مكنم سرزنش به خودرويى ( حافظ ) 218 دست بالاى عشق زور آورد ( سعدى ) 61 دعوى داران ازين خبر بىخبرند 87 دگرباره كردم اعادت به مَى 227 ، 294 دگر با يادم آوردى قديمى صحبت ياران ( اوحدى مراغهاى ) 298 دل اسير عشق شد اقبال وقت من نگر ( امير خسرو دهلوى ) 130 دلبر اگر هزار بود دلبر آن يكيست 154 دل خود باز در آن زلف دو تا يافتهام 296 دل را چه كنم اگر نه جانت شمرد 110 ، 248 دل رفت در پهلوى او گفت آنِ اويم آنِ او 63 دل ز دنيا و آخرت بردار ( اوحدى مراغهاى ) 216 دلِ شكسته پسندند ناقدان بصير ( كمال الدين اسماعيل ) 131 دل كز آنِ تو شد مرا چه كند ؟ 112 دلم ز نرگس مستش امان نخواست به جان ( حافظ ) 94 دو چشم كشته به مردم از آن همىنگرد ( مولوى ) 98 دوست احرام آشنايى بست ( اوحدى مراغهاى ) 194 دوستانت را كه داغ مهربانى دل بسوخت ( سعدى ) 54 دوست دارم كه كست دوست ندارد جز من ( سعدى ) 72 دوش مىگفت به مژگان سياهت بكشم ( حافظ ) 27 دو قدم بيش نيست راه ولى ( اوحدى مراغهاى ) 88 ديدم بسى عجايب چون تو عجب نديدم ( مولوى ) 155 ، 221 ديدم كه همه به من مضافند ( فخر الدين عراقى ) 118 ديده به دل مىبرد حكايت محبوب ( سعدى ) 37 دى فاختهاى بر سر شاخى با جفت 288 ديگران را عيد اگر فرداست ما را اين دمست ( سعدى ) 187 ذرّات هر دو عالم گو بر تو تير بارند ( عطار ) 55 ذرّهء خاكم و در كوى توام وقت خوشست ( حافظ ) 63 ذوق عذاب تا كى بيگانه را چشانى ( كمال خجندى ) 71 راز پنهانم نمىبينند و مهر سر به مهر ( سعدى ) 59 راست رو باش به هر كيش كه باشى چون تير 232 راه توحيد را به عقل مجوى ( سنايى ) 61 رخ به وحدت نهادهاى برگير ( اوحدى مراغهاى ) 164 رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگست ( فخر الدين عراقى ) 243 رشتهاى گر هزار تو گردد ( اوحدى مراغهاى ) 142 ، 201 رشك آمدم از حالش و با خود گفتم 288 رفتم برِ عشق كاين به چندست ( مولوى ) 135 رفتنى رفت بعد ازين ما را ( اوحدى مراغهاى ) 268 رنجها را در او نهاد دوا ( اوحدى مراغهاى ) 257 رندان دُردآشام را پيمانه بايد يا سبو ؟ 41 رندم و صوفيم مىخوانند خلق ( سلمان ساوجى ) 43 رندى بايد ز شهرها تاختهاى ( بابا افضل كاشانى ) 140 رنگ رخساره خبر مىدهد از سرّ درون ( سعدى ) 178 رنگ و بوى خود از ميان برگير ( اوحدى مراغهاى ) 47 ، 214 روا مدار خدايا كه در حريم وصال ( حافظ ) 31 روان روشن سعدى كه شمع مجلس توست 181 رو بشارت بزن كه گشت يكى ( اوحدى مراغهاى ) 192