صائن الدين على بن تركه
415
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
اى بر سر هر پشته از عشق تو صد كشته ( مولوى - با تغيير ) 80 اى بيضهء مرغ لا مكانى كه تويى 90 اى پيشروِ مردى امروز تو برخوردى ( مولوى ) 128 اى حسن تو در مملكت صورت و معنى 193 اى حسن تو روز افزون آخر چه كمالست اين ( فخر الدين عراقى ) 16 اى خنك آن شب كه جهان بىتو بود ( نظامى : مخزن الاسرار ) 189 اى در دل هر كسى ز مهرت تابى ( مولوى ) 68 اى دل پس زنجير چو ديوانه نشين ( فخر الدين عراقى ) 149 اى روى دركشيده به بازار آمده ( عطار ) 161 اى ز خود بىخبر چه مىطلبى ؟ 220 اى شمع تو خيره چند بر خود خندى ( مولوى ) 212 اى كاج برفتادى برقع ز روى ليلى ( سعدى ) 80 ، 179 اى كاج كه در پاى سگان تو شوم گَرد 102 ايمن مشو كه مركب مردان مرد را 215 اين آب زندگانى از آن حوض كوثرست ( سعدى ) 303 اين آن سر كوى بود كاوّل ( فخر الدين عراقى ) 9 اين ابر نمگرفته ز درياى بيكران ( كمال الدين اسماعيل ) 220 اى نالهء پير خرقهپوش از غم تو ( ابو سعيد ابو الخير ) 302 اين بَوازى كَران هَنگامه مانى ( بابا طاهر ) 293 اين بوى روحپرور از آن خوى دلبرست ( سعدى ) 175 اينجا حلول كفر بود و اتّحاد هم ( عطار ) 159 اين جدايى ز كندى روش است ( اوحدى مراغهاى ) 222 اين شرح بىنهايت كز عشق بازگفتند ( حافظ ) 64 اين طرفه كه او من شد و من او و دگر بار ( فخر الدين عراقى ) 138 اين عشق به تنگناى دل راه نبرد ( كمال الدين اسماعيل ) 38 اين كوى قلندرست و ميدان هلاك ( منسوب به خيام ) 159 اين نيست تناسخ ، سخن وحدت محض است ( مولوى ) 279 اين همه پروانه و دل شمع بود ( نظامى : مخزن الاسرار ) 214 اينهمه نقشها كه مىبينى ( اوحدى مراغهاى ) 289 اينهمه نقشهاى پرنيرنگ ( فخر الدين عراقى : لمعات ) 185 با توست عجب كه مىنگيرد دل تو 127 با چنين لالهرخان روح چرا نفزايند ( قاسم انوار - با تغيير ) 150 با خيالش خلوتى دارم كه جان را بار نيست 183 باد با بوى سر زلف دلاويز تو بود 250 باد بويى از دو زلفش وام كرد ( اوحدى مراغهاى ) 240 بادى كه نيست از سر كوى تو نيست باد ( كمال خجندى ) 262 بار غم عشق را همچو ستون پاى دار 104 باريد به باغ ما تگرگى ( نظامى : ملحقات ليلى و مجنون ) 62 با زاهدان مگوييد احوال ذوق و مستى ( حافظ ) 198 باز دانى كه من چه مىگويم ( اوحدى مراغهاى ) 145 ، 200 باز غوغاى او علم برداشت ( اوحدى مراغهاى ) 24 بازم حفاظ ، دامن همّت گرفت و گفت ( سعدى ) 69 باش تا رنگ و بوى برخيزد ( اوحدى مراغهاى )