صائن الدين على بن تركه
219
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
[ 461 ] و حال آنكه نفس من به مباركى غلامى اين درگاه و ميامن اين مبايعت ، در معركهء مجاهده در آمده ، خود را عرضهء تيغ شهادت كرد ، پس چون به فداى نفس و مال شرائط مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ وفا نمود و به بشارت فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ فايز گشت ، [ 462 ] هرآينه رتبت رفعت مرا به ميامن جمعيّت مذكور ، از آسمان خلود و بقاى خود كه فحواى ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ از آن تعبير مىكند ، گذرانيد و رضا به استدامت و استقرار در ارض خلافت كه به حكم وراثت ، ملك وى بود ، هم نداد ؛ يعنى : « 1 » منگر به هر گدايى كه تو خاص از آنِ مايى * مفروش خويش ارزان كه تو بس گرانبهايى * * * [ 463 ] فكيف دخولي تحت ملكي كأوليا - * ء ملكي و أتباعي و حزبي و شيعتي [ 464 ] فلا فلك إلّا و من نور باطني * به ملك يهدي الهدى بمشيئتي [ 465 ] و لا قطر إلّا حلّ من فيض ظاهري * به قطرة عنها السّحائب سحّت [ 466 ] و من مطلعي النّور البسيط كلمعة * و من مشرعي البحر المحيط كقطرة [ 467 ] فكلّي لكلّي طالب متوجّه * و بعضي لبعضي جاذب بالأعنّة چگونه تواند بود حصر و قيد و استقرار من در سماء جنّت و ارض خلافت كه ملك من است ارثا و اكتسابا ، همچنانكه ديگر اولياى مملكت و اتباع من از طايفهء صوفيّه و شيعهء كمال كه در موطنى از مواطن قرار گرفتهاند ؟ و حال آنكه منشور دولت من به طغراى احاطت و اطلاق موشّح است . « 1 » شاهى از سايهء هما مطلب * بگذر از سايه ، خود همايى تو [ 464 ] چه ، علوّ منزلت افلاك از نور باطن من است ؛ همچنانكه طراوت رياض ارض از فيض ظاهرم ؛ كه هيچ فلكى از افلاك قدس نيست ، الّا كه از نور باطن من - كه مسمّى به عالم روحانى است - شخصى به صورت ملكى ظاهر گشته ، بر مقتضاى ارادت و مشيّت من ، او را به غايت كمالى خويش در طريق سلوك به هداياى هدايت مخصوص مىگرداند . [ 465 ] و هيچ ناحيهاى از نواحى ارض جسمانيّت نيست ، الّا كه از محيط ظاهر من
--> ( 1 ) . تب فر : + بيت .