صائن الدين على بن تركه

207

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

[ 421 ] و اگر در عشاياى « 1 » كمون و آخر مراتب ظهور ، از حماى حضرت محبوب ، برقى جهيدن گيرد و انسان العين مرا از خاك آن ديار روايتى كند و هديّه‌اى بخشد ، هرآينه چشم من از آن روايت به انواع نعم ملتذّ و خوش‌عيش شود . « 2 » دانم كه چون من ناسزا ، نبود سزاى وصل او * برقى درخشيدى مگر سامان كويش ديدمى چون مجلاى تمام ظهور معانى از مشاعر حسّى در اصوات و حروف متصوّر مىگردد ، هرآينه آن را به « چاشت » مخصوص گردانيد و آخر مراتب خفاى آن عوارض مبصره است ، آن را به « عشا » نسبت كرد . [ 422 ] و همچنين هرگاه كه در اثناى شب و دياجير خفا و ظلمت ، بر حقيقت من كئوس و اكواب شراب و عناق گردانيده شود ، ساقيان ذايقه و لامسه به عطيّهء فاخرهء ذكر محبوب فايز گردند . « 3 » فاشرب معتّقة من كفّ كافرة * تسقيك « 4 » خمرين من لحظ و من كأس * * * [ 423 ] و يوحيه « 5 » قلبي « 6 » للجوانح باطنا * به ظاهر ما رسل الجوارح أدّت [ 424 ] و يحضرني في الجمع من باسمها شدا * فأشهدها عند السّماع بجملتي [ 425 ] فتنحو « 7 » سماء النّفخ روحي و مظهري ال * مسوّى بها ، يحنو لأتراب تربتي [ 426 ] فمنّي مجذوب إليها و جاذب * إلىّ و نزع النّزع في كلّ جذبة پس دل كه مجمع البحرين و سلطان خافقين است ، آنچه رسولان جوارح ظاهر به دو رسانيده بودند از وجوه جمالى ، آن را چون به جوانح باطن و رقايق مدارك اندرونى به طريق خفيه مؤدّى گردانيد ، حقيقت من در پيغولهء « 8 » بطون و غيبت ، به تمام مستغرق دلايل

--> ( 1 ) . تب : عشاى . ( 2 ) . تب : + بيت . ( 3 ) . تب فر : + شعر . ( 4 ) . فر : تسقيك . ( 5 ) . ال : فتوحيه . ( 6 ) . ال در حاشيه : طرفي . ( 7 ) . به سياق افعال پيشين ، صيغهء مذكر مناسب‌تر است ؛ لكن به نظر مىرسد كه شارح ، ضمير « ها » را در مصراع بعد راجع به روح دانسته و به اين اعتبار فعل مربوط به روح را مؤنث آورده است . روح در عربى مؤنث و مذكر به كار مىرود . ( 8 ) . ال فر نا : بيغولهء .