صائن الدين على بن تركه
170
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
[ 309 ] و قدري ، بحيث المرء يغبط دونه * سموّا ، و لكن فوق قدرك غبطتي [ 310 ] و كلّ الورى أبناء آدم غير أنَّ * ني حزت صحو الجمع ، من بين إخوتي از فحواى تعجيز بيت سابق ، استشعار مؤدّاى آن كه غبطه است ، نموده مىگويد : هر چند علوّ قدر و جلالت منزلت من از بلندپايگى به غايتى رسيده كه مردم - يعنى ائمّه و كمّل - به دون آن منزلت و فروتر از آن منقبت ، مغبوط و محسود عالميان گشتهاند ، و ليكن غبطهء آن نه حدّ توست ، و فوق قدر استعداد و طاقت قابليّت تو « 1 » . [ 310 ] چه ، جميع بنىآدم در اصل آن قابليّت مشتركند ، و ليكن حائز قصب السّبق « صحو الجمع » از ميان برادران ، و مالك خاتم فصّ خاتمى به حكم هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ من شدم ؛ و به اوّل در عين آخر و ظاهر در نفس باطن بر مقتضاى باطن لا يكاد يخفى * ظاهر لا يكاد يبدو منم كه متحقّق گشتم . و عبارت « صحو الجمع » ، اينجا به خصوصيّت مطابقه با مؤدّاى خويش ممتاز است و مخصوص ؛ چه ، مؤدّاى قصد او ، عين جمعيّت است در نهايت كثرت ، و غايت صحو است در عين سكر ؛ و اين اگر به عبارت « فرق الجمع » ادا مىكرد ، به واسطهء اشتراك ايشان در معنى تقابل و اجتماع در آن ، صرافت تفرقهء ايشان مشوب به جمع ما گشته بود ، بخلاف صحو الجمع مع دلالته على اعتبار قوسى الوجود و الشّهود ؛ ليكن « 2 » هر شكمى حاملهء راز نيست * در مگسى حوصلهء باز نيست « 2 » * پيام اهل دلست اين خبر كه سعدى داد * نه هر كه گوش كند معنى سخن داند * * * [ 311 ] فسمعي كليميّ ، و قلبي منبّأ * بأحمد ، رؤيا مقلة أحمديّة [ 312 ] و روحي للأرواح روح و كلّ ما * ترى حسنا في الكون من فىء طينتي « 4 »
--> ( 1 ) . جمله در اصل بدون فعل است . ( 2 ) . تب فر : + بيت . ( 4 ) . در اصل : طينة .