صائن الدين على بن تركه

156

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

[ 259 ] و هنّ و هم ، لا و هن و هم ، مظاهر * لنا بتجلّينا بحبّ و نضرة [ 260 ] و كلّ فتى حبّ أنا هو ، و هي ح * بّ كلّ فتى و الكلّ أسماء لبسة [ 261 ] أسام بها كنت المسمّى حقيقة * و كانت لي البادي بنفس تخفّت انجمن معشوقان و گروه عاشقان ، بىسست نهادى ادراك و هم - كه نسايج مدركات او به معايب « أوهن من بيوت العنكبوت » موسوم است - مظاهر و مجالى عاشق و معشوقند كه به تجلّى عشق از حيثيّت عاشقى و معشوقى ظاهر گشته‌اند ؛ و از روى نضارت ظهور و عيان ، مسمّى به حسن شده و از حيثيّت ذبول بطون و خفا به حبّ و عشق نامزد گشته ؛ « عشقست كه هم مى است و هم جام » . [ 260 ] پس هر صاحب عشقى كه بر سر بازار اين سودا بر آمده ، آن من بودم ؛ و هر معشوقى كه دكان حسن گشوده و جوانمردان عالم را ( 27 الف ) عشوهء دلال فروخته « 1 » ، اوست . و جميع اين تعيّنات متخالفه ، اسماء پوشش و تلبيسند ؛ « تو نامى كرده‌اى اين را و آن را » ، إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ . [ 261 ] و اين اسماء متلبّسات ، نامهايى چندند كه در حقيقت ، منم مسمّاى ايشان كه به ايشان محجوب گشته‌ام از خود ؛ و حال آنكه هم آن « 2 » اسماء بود كه ظاهر گشته بود بر خودم به سبب اين نفس ناطقه كه تراكم حجب اكوان او و غواشى امكان ، مستور و مختفى « 3 » گشته‌اند در او ؛ « كه من اين صباح روشن ز شب سياه دارم » . * * * [ 262 ] و ما زلت إيّاها ، و إيّاى لم تزل * و لا فرق ، بل ذاتي لذاتي أحبّت [ 263 ] و ليس معي في الملك شىء سواى و ال * معيّة لم تخطر على ألمعيّتي هميشه من آن حضرت معشوق بودم و او من ؛ نه در حيطهء زمان اين اتّحاد پيدا شد . و هيچ فرقى ميان من و معشوق من « 4 » در وجود نيست ؛ بلكه ذات من است كه خود را دوست مىدارد از براى خود . « 5 »

--> ( 1 ) . نا : افروخته . ( 2 ) . ال : همان . ( 3 ) . فر : مخفى . ( 4 ) . ال ندارد . ( 5 ) . فر : + بيت .