صائن الدين على بن تركه
48
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
عشق آمد و شد چو « 1 » خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد ز « 2 » دوست اجزاى وجودم همگى « 3 » دوست گرفت * ناميست ز من بر من و باقى همه اوست [ 8 ] و ليكن چون هنوز مدام هستى از جام كام خويش مىزند و احكام تعيّن او در مملكت نافذ است ، هرآينه در حين وجد - كه استيلاى احكام عشق باشد - ممحوّ العين گردد و از آن ملتذّ نتواند شد ؛ و در حين فقد - كه احكام تعيّن او به حال « 4 » خويش است و ساقى مجلس عشق ، افاضت مدام ذوق در جام كام و كئوس احتظا و مرام او دهد - بىشك از آن ملتذّ گردد و بدان سرخوش شود . و لهذا فرمان حاكم وقت به استمهال در استيصال حقيقت عاشق و استبقاى او ، آنقدر كه از نظرهء متلفّت محظوظ گردد ، صادر شد . چه ، عاشق وايافته از اوّل امر ، اينقدر دريافته كه عشق آن حريف نيست كه از وى توقّع ابقاى مطلق توان داشت . « 5 » من اوّل روز دانستم كه با شيرين در افتادم * كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم لاجرم چون طمع از جان بريده و دل بر كشتن نهاده ، بجز « 6 » استدعاى رمقى از حيات و بقيّهء قبل از افناى مطلق كه بدان مطالعهء جمال معشوق توان كرد و در نظرهء آخرين مودّع ، يعنى نظرهء متلفّت كه « 7 » « مىرود وز پى حسرت به قفا مىنگرد » نكرد . « 8 » گر بكشندم به تيغ ، در نظرش بىدريغ * ديدن او يك نظر صد چو مرا خونبهاست * چون نخواهى ديدن آن خونريز را اى ديده بيش * بارى اين ساعت كه در قتل است بسيارى « 9 » ببين سبحان اللّه از تقلّبات اطوار عشق حريفى كه در حين طلوع ، نعرهء هَلْ مِنْ مَزِيدٍ مىزد ، چگونه در مبادى هبوط ، به فحواى « 10 » قدح چون دور من باشد به هشياران مجلس ده * مرا بگذار تا حيران بمانم چشم در ساقى
--> ( 1 ) . تب : چه . ( 2 ) . تب فر : از . ( 3 ) . فر : وجود من همه . ( 4 ) . نسخه بدل مب در حاشيه و فر : جاى . ( 5 ) . تب : + بيت ؛ مل : + نظم . ( 6 ) . فر : + از . ( 7 ) . فر : + ع . ( 8 ) . فر : + بيت ؛ مل : + نظم . ( 9 ) . تب بالاى بسيارى : بسيارش ؛ نيز فر مل . ( 10 ) . تب : + بيت ؛ مل : + نظم .