صائن الدين على بن تركه
128
چهارده رساله فارسى ( فارسى )
آن خال از آن روى بدان روى زدند * تا چشم بدان بدان جمالش نرسد پس سخن در معنى اين حديث مبارك مشتمل بر دو مدرج آمد : يكى در بيان معنى ظاهر آن و دوم در طبقات معنىيى كه تعلق به باطن دارد . مدرج اول در بيان معنى ظاهر آن . عمر خطاب - رضى اللّه عنه - روايت مىكند و مىگويد كه : در بيان آنكه ما پيش حضرت رسالت - صلى اللّه عليه و سلم - بوديم ، يك روز ناگاه مردى از حجاب غيب بيرون آمد جامههاى آن به غايت سپيد و مويها به غايت سياه ، نه از مدينه بود كه هيچكس از مردم آنجا او را نمىشناختند و نه از جايى ديگر آمده بود هيچ اثر سفر بر هيئت او پيدا نبود ، بلكه هم در آن مجلس از افق غيب و حجاب كمون سر برزد و بيرون آمد و ظاهر شدن گرفت تا به حدى كه نزديك حضرت رسالت بنشست ، هر دو زانو بر زانوى مباركش نهاده ، هر دو دست بر رانش و گفت : اى محمد خبر كن مرا از اسلام . همين است ترجمهء اين سخن كه گذشته از حديث . و ليكن در بيان معنى آن ضرورت است كه مقدمهاى معلوم كنند تا روشن شود ، چنانچه بايد و بيانش آن است كه آدمى به جوهر عقل و دانايى از ديگر حيوانات تمييز يافته كه به ديگر صفتها با ايشان انباز است و جدايى ندارد ، مثل : خوردن و خفتن و آشاميدن ، جفت گرفتن و ديدن و شنيدن و بازى كردن با يكديگر ، در اين فعلها همهء حيوانات با همديگر انبازاند ، و هيچ فزونى ندارند ، مگر عقل ، كه آدمى را بدان شريف گردانيده ، و او بدان فزونى دارد بر همه ، و از براى اين ، همه مسخر فرمان او كرده . پس عقل نورى است كه در اندرون