فريدون بن احمد سپهسالار

80

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

مسدود كردند ، چون آخر شب گشت حضرت خداوندگار ما از حجرهء خود بيرون آمده ، بدر مدرسه آمد و انگشت بر قفل نهاد . بقدرت خداى گشوده گشت . بعد از آن بيرون آمده ، روان شد . مدرس اين جمله را احساس مىكرد و از پس ايشان مىرفت ، تا به دروازهء انطاكيه 204 رسيدند . دروازه گشوده گشت و بيرون آمدند و مدرس در پى مىرفت . به اندك زمانى از دور قبه‌اى پرنور پيدا شد ، چنان كه صفت آن نتوان كرد و ديگر آن عمارت را در آن حوالى نديده بود . حضرت خداوندگار درآمد و بجمعى از روحانيان كه آن جايكه « 1 » بودند سلام كرد و زمانى مراقب نشستند و بعد از آن بتسبيح و تهليل مشغول گشتند . چون وقت صبح درآمد اقامت كردند و به نماز فرض مشغول گشتند : از هيبت اللّه اكبرى كه آن جمع در نيت كردند عقل از وى زائل شد . چاشتگاه چون به هوش بازآمد خود را در صحراى ديد و اثرى از آن قبه و سكانش پديد نبود . از سر حيرت چشم مىماليد ، با دلى حيران و ديده‌اى گريان برخاست . خفتان « 2 » و خيزان روى به شهر آورد . جماعت طلبه چون روز شد مدرس را در حجره نديدند ، به هر طرف بطلب او روان شدند و هيچ جاى اثرى نمىيافتند . حضرت خداوندگار ما چون مىدانست كه مدرس ضعيفست و مبالغى مسافت در پيش دارد و پياده نتواند آمدن به گوشه‌اى رفت و مدرس را ركابدارى بود از ولايت روم و به خداوندگار اعتقادى عظيم داشت ، بخواند و نشان داد كه از فلان دروازه بيرون رو و از راه مسجد ابراهيم 205 غم برو ، طلب كن . ركابدار اشتر سوار شده ، بدان طرف روان شد . نيمروز به خدمتش رسيد ، ديد كه از پيادگى خسته شده بود . از اشتر فرود

--> ( 1 ) - در اصل : آنجائىكه ( 2 ) - افتان ؟